یادداشتهای کمرنگ
کسی که خنده نمیداند اینجا نیاید
Thursday, July 06, 2006
تولد و فال
ساعت حدودای هشت، پارک ملت.
با دوستانيم. تولد يکی از بچه هاست و بچه ها رو به شام و بستنی دعوت کرده. يه برنامه ی فوق العاده و دوستانه (جا داره همين جا دوباره تشکر کنم). نميدونم چی ميشه ميريم پارک ملت. کلی شاديم و ميخنديم. يه پسر فال فروش مياد به بچه ها گير ميده تا فال بخرن. نميدونم يه لحظه چی ميشه صداش ميکنم بياد. طفلکی پسر نازی بود، اتفاقاً خيلی هم ترو تميز ولی تو چشماش يه چیز دیگه ایه. با خودم فکر ميکنم. بهش ميگم دونه اي چنده؟ فقط ميگه هر چی دادی. دلم کباب ميشه. بازم فکر ميکنم.
گور پدر اونايي که اونقدر پول دارن که نميدونن چطور خرجش کنن. گور پدر اونايی که از اين پسره فقيرترن. گور پدر کميته امداد امام. گور پدر خود امام. گور پدر سه سيد فاطمی: خمينی، خامنه ای، خاتمی. گور پدر احمقی نژاد. گور پدر سردار دکتر خلبان شهردار خاليباف. گور پدر اون احمقايي که ميليون ميليون ميريزن به پای حرم امام رضا. گور پدر اونايي که اين پولا رو بالا ميکشن. گور پدر اونی که شايد پولا رو از اين بچه ميگيره و خرج ترياکش ميکنه. گور پدر اونايی که بايد به وضع اين بدبختا رسيدگي کنن. گور پدر من که از اين بيشتر کاری ازم ساخته نيست.
بهش میگم ده تا بده. ازش دوباره میپرسم چند میشه. بازم میگه هر چی دادی. ده تا میخوام ور دارم... مهرداد یواشکی اشاره میکنه یه جوری که نفهمه کمتر ور دارم. یه شش، هفتایی ور میدارم…
پسره یه جورایی خوشحال میشه. عکس خمينی روی 1000 تومانی به من اخم ميکند. خدايي درونم ميخندد.
همتون شاد و خوشحال باشین...

پانزدهم تیر 1385 جلالی، ساعت 00:14 بامداد

Saturday, July 01, 2006
خدا - 2
چرا جسمی برای من وجود دارد؟ چرا درخت وجود دارد؟ اگر اين سؤال را از کودکی خردسال بپرسيد و بگوييد:"چرا اسباب بازيهايت وجود دارند؟" مطمئناً منظور شما را از اين سؤال نميفهمد. چون اين موضوع برای وی به حدی بديهی است که اين سؤال از نظر او غير قابل درک است. ولی اگر جدی به اينکار اصرار ورزيد، احتمالاً کودک اسباب بازيش را در داستان شما ميگذراد... عکس العمل کودک در اينجا بسيار محل انديشه است. اگر اين سؤال را از کس ديگر بپرسيد شايد به شما بگويد من آنرا ميبينم پس هست. روزی از دوست خود پرسيدم چرا ميگوييم درخت وجود دارد؟ در پاسخ به من گفت:"چشما تو ببند، حالا باز کن..." فرض کنيد روزی در راهروهای خانه اتان هستيد، بويی به مشام شما ميرسد و از آنجا که آن بو را قبلا استشمام کرديد(يا حداقل بويی مشابه آن) به راحتی نتيجه ميگيريد که در خانه اي احتمالاً غذايی آشنا در حال پخت است هر چند شايد اين به ذهنتان برسد که دستگاهی هست که آن بو را توليد ميکند!!!! در هر صورت نتيجه اي که گرفتيد مهم است. يعنی پی به وجود جسمی برديد حداقل شک کرديد که جسمی بايد باشد. در تمام مثال های بالا که بعضا واقعی نيز هستند، چيزی در تمام آنها واضح است و آن وجود يک دستگاه ادراکی يعنی انسان و منحصرا انسان. بگذاريد واضح تر بگويم، ذهن و حواس انسان. اشکال ميگيريد اگر بگويم ذهن و حواس اگر نبودند جسمی هم وجود نداشت؟ به راستی که وجود جسم جدايی از ذهن نيست. يعنی وجود مجزا از ذهن و مستمر غلط است زيرا از تصور انسان ناشی نميشود. چطور ميتوان وجود جسم را در صورت نبود ذهن و حواس تصور کرد. اگر انسان شنوايی نداشت آيا صدای پرندگان وجود داشت؟ شايد بگوييد آری وجود داشت. ولی اين پاسخ غلط است. اين غلط ناشی از آن است که شما تصوری غلط از انسان فاقد شنوايی داريد، چون خود شنوا هستيد قادر به تصور انسان نا شنوا نيستيد. چون خواه ناخواه صدای پرندگان در ذهن شما ثبت شده است. پس تصور انسان نا شنوا حاوی تناقض است و پاسخ شما به وجود صدای پرندگان غلط است. اگر شنوايی نبود صدايی مطلقاً نبود. در مورد وجود جسم وضع از اين نيز حادتر است. نبود ذهن را چگونه ميتوان تصور کرد که بعد وجود جسم مستمر و مطلق را نتيجه بگيريم. پس اين نيز غلط است. نتيجه اينکه ذهن و حواس بايد باشند تا وجود جسمی نتيجه شود. يعنی اگر حواس و ذهن نبودند اصلاً جسمی وجود نداشت. تصور جسم مستمر مطمئناً از تصور انسان ناشی نميشود و از تخيل نشأت ميگيرد.
ادامه دارد...

پ.ن: در تلاشی جدی سعی در آسون شدن مطلب داشتم. حالا چقدر موفق بودم به شما بستگی داره85
دهم تیر 1385 جلالی، ساعت 21:34
Wednesday, June 28, 2006
در میان دوستان
چه خوش است به آرامی کنار هم غنودن
چه خوشتر همراه هم خنديدن
زير آسمان ابريشمين
به پشت افتادن ميان سبزه ها
با دوستان شادمانه خنديدن
دندان های سپيد يکديگر را ديدن


آيا درست ميگويم؟ به آرامی بخوابيم
آيا درست نميگويم؟ همراه هم بخنديم
بلندتر بخنديم


خوب دوستان چه ميگوييد؟
آمين تا ديداری ديگر


فردریش ویلهلم نیچه، با اندک تصرف

هفتم تیر 1385 جلالی، ساعت 19:23
Monday, June 26, 2006
گفتگویی در باب اخلاق انتخاب
مسيح عصر مدرن را پرسيدند، در انتخاب کردن چه کنيم تا موفقتر باشيم؟
گفت: با شتاب و از روی هوس انتخاب نکنيد. بسی خطاست اينکار.
گفتند: چطور؟
گفت: در انتخاب کردن از روی عجله و هوس حداقل سه چيز تباه ميشوند. اول آنکس که انتخاب کردنش از عجله و هوس بود. چون اينگونه نه تنها خاطره اي نه چندان جالب برايش باقی ميماند، بلکه خود را برای عجله بيشتر و هوس بلندتر آماده تر کرده است. اولين هوس ميل به هوس را افزايش ميدهد. تعقل کم ميشود، علاقه را نيز خراب ميکند. دوم آنچه انتخاب شده است. چه بسا آن به سرعت به کناری گذاشته شود و نه تنها کارايی و ارزش واقعيش نمايان نشده بلکه تمام معيارهای نيکش کاهش ميابد، همانند وسيله ايی که دستور العمل کارش خوانده نشده. کار کردن با اين وسيله نه تنها باعث خرابی آن ميشود بلکه تمام کارايی هايش نيز مشخص نميشود...
پرسيدند: پس سومين چيز که تباه ميشود چيست؟
گفت: آنکس که احتمالاً آنچه را که از سوی شخص تعجيل کار انتخاب شده بود و بدين ترتيب از طرف وی تباه شده بود را، از روی تعقل و احتياط و علاقه انتخاب ميکرد. که اینگونه آنرا از دست داده و براستی که او نيز تباه شده...


آنگاه مسيح نگران و غمگين برخاست و گفت: بترسيد از آن که انتخاب شونده به اين نحو کسی باشد نه چيزی. که خود نیز آن نباشید...!!!

اينست گفتار مسيح عصر مدرن...
پ.ن: قضاوت در مورد این مطلب مطمئنا با شماست.

پنجم تیر 1385 جلالی، ساعت 22:50
Tuesday, June 20, 2006
!حالتی نا شناخته
امروز نیز چند ساعتی را در دانشگاه سپری کردم. هر چند امتحانات تمام شده بود. هنگام بازگشت به خانه همراه دوستان بود که حالی عجیب به من دست داد. حالتی عجیب و مجهول. یک نوع نگرانی، یک نوع اضطراب، یک نوع استرس، شاید حتی یک نوع شوک، شاید هم هیچکدام.
تنها میدانم نه بخاطر نمرات در پیش روی ریاضی، نه بخاطر آغاز آرامشی نسبی، نه بخاطر از دست رفتن مادر یکی از آشنایان، نه بخاطر سختی های روبروی یک پرنده نازنین برای پرواز، نه بخاطر آگاهی از جفاهای یک دوست و نه بخاطر هیچکدام. هر چند این عوامل بر شدت آن می افزود، ولی تمام و هسته آن حال نبود.
نمیدانم چه بود شاید نمی خواهم بدانم که چه بود. هر چه بود نه آنچنان مهم بود و نه آنچنان بی اهمیت. شاید تنها قلقلک یک جمله بود، جمله ای با مرجعی که حتی اژده هایی همچو مرا نیز خاموش میدارد...تنها این جمله: "باشد تا بعد..."

پ.ن: اژده ها کنایه به سال یا ماه تولدم به چینی داره. هر چند واقعیت امر همینه!!!

سی ام خرداد 1385 جلالی، ساعت 19:19
Tuesday, June 06, 2006
!زنگ تفریح

بدون شرح!

مهرداد: ای بابا من زیادم از رنگ قرمز خوشم نمیاد...!
فرید: همه چیز زیباست. از لبخند یه نوزاد گرفته تا تاپاله ی گاو. به خدا همشون قشنگن. این ماییم که کور شدیم.
جواد: هیچی وجود نداره عزیزم. هیچی. فقط آزادیه که وجود داره. باید همیشه آزاد باشیم، حتی تو سینما رفتن!
سعید: اَ...چوب اسکیاتو نیاوردی؟...عیب نداره، در عوض برین لباس گرم بپوشین می خوایم آدم آفتابی درست کنیم!
مجتبی: لباستو با صداش خریدی؟ بذار ببینم...........تَق!
اسماعیل: هه...گواهینامه که سهله، هنوز شناسنامم هم نگرفتم!
آیدین: یکی بهش بگه دستم کبود شده، برام پمادی چیزی بیاره!
بهراد: ای کلکا کجا بودین؟ راستی خره ماشین اوردم باهم بریم.
صمد: بچه ها اصلا خودتونو ناراحت نکنین...هیچ اتفاقی نیفتاده.
هومن: بابا این زرتشت هم عجب خفن بوده، ولی به پای انشتین که نمی رسه...!
همایون: یکی نیست که بپرسه، واقعا چرا که نه؟
سروش کرمانی: فدات شم عزیزم...چی گفتی؟...فکر کنم حواسم نبود...
سروش هوشیار: آخ...آخ...بچه ها بازم یه گندی بالا اوردم...یکی بیاد کمک...!
سینا: تو باید نقاط بحرانیه زندگیتو اجمالا یه بررسی کنی که به نتایجی برسی، برا خودت میگم...!
نوید: هی...رفقا...خیلی می خوامتون.
علی ف: آخ جون...آخ جون...منم آدم کشتم...حالا ازم می ترسین یا نه؟
د..: می دونم که، همش تقصیر منه. مگه نه؟
ا..: چرا...؟چرا...؟چرا...؟
م..: خدا جون کمکم کن دیگه...!
ا..: نخیرم، تمام زنا باید جمع بشن تا حقوقشونو از مردا بگیرن، حتی به نظر من بیشتر هم بگیرن محض احتیاط خوبه!
ه..: بچه ها چقدر داد می زنین یه ذره یواشتر...!

و

خودم: بگردین ببینین بند موهامو پیدا می کنین یا نه؟...مثل اینکه گم شده...ای بابا...عیب نداره بازم کلاه سرم میذارم...

اگه خواستین، یه ذره بخندین.


به سلامتیه همتون...!


شانزدهم خرداد 1385 جلالی، ساعت 17:54

Saturday, June 03, 2006
بررسی دو جملۀ عجیب
"بودن شانس بزرگیه..." جمله ای که چند روز پیش تو یه بلاگ در طی یک وبگردی چند ساعته خوندم. خداییش عجب جمله ایه! یا این جمله که اونم تو یه بلاگ خوندم، "از اینکه هستم خوشحالم..." این دیگه واقعاً شاهکاره! وقتی این جملاتُ خوندم خیلی تعجب کردم، البته چون نوشته ها جدی ای نبودند که البته امیدوارم جدی نبوده باشند، نظری وارد نکردم. ولی الان اینجا می خوام دربارشون دو کلمه چیز بنویسم.

بذارین از اولی شروع کنیم. "بودن شانس بزرگیه..." این حرف یعنی چی؟ من واقعا نمی تونم درک کنم که چرا بودن شانس بزرگیه؟ مگه غیر از بودن چیز دیگه ای هم هست که بودن شانس بزرگی باشه؟ شاید میگین نبودن. خب لفظا غلط نیست، ولی نبودن چیه؟ تا حالا نبودنو تجربه کرده که میگه بودن شانس بزرگیه؟ اصلا چطور میشه نبودنو درک کرد. چطور چیزی به اسم بشر که با ذره ای تلاش بودنشو اثبات میکنه از نبودن صحبت میکنه؟ چطور چیزی که هست(انسان) خودشو میتونه جای چیزی بذاره که نیست؟ تازه بعدش هم بگه بودن شانس بزرگیه! اصلا چیزی میتونه نباشه؟ خوب به این جمله دقت کنید، چیزی یا واقعیتی میتونه نباشه؟ خب معلومه نمیتونه! وقتی میگیم چیزی یا واقعیتی داریم موجودیتی رو در نظر میگیریم، خب موجودیت هم یعنی بودن. و چیزی که فعلا نیست قابل درک و تجربه نیست. یعنی می خوام بگم که وقتی که میگیم من هستم نمیتوانیم از نبودن این من صحبت کنیم، یعنی منی که نیست نه قابل تجربست و نه قابل درک که حتی لفظا نیز احمقانست. پس منی که هست قابلیت نبودن ندارد.

حالا می رسیم به جمله دوم یعنی "از اینکه هستم خوشحالم..." شاید این جمله در نگاه اول زیادم خالی از لطف نباشه، و بشه در یک نوشته دوستانه ازش استفاده کرد. ولی با دقتی بیشتر باز به کم عمق بودن این جمله میتوان پی برد.
اول از خوشحالی شروع کنیم. خوشحال بودن وحس فرح کی در وجود یک انسان رخ میدهد؟ حس شادمانی وقتی رخ میدهد که از دو فعل که در مقابل هم قرار دارند آن فعلی رخ داده باشد که مطلوب ماست. مثلا، وقتی که من از موفق شدن در امتحانی خوشحال میشم این خوشحالی وقتی برای من وجود داره که در مقابل موفق شدن، موفق نشدن وجود داشته باشد. یعنی من وقتی از موفق شدن خوشحالم که موفق نشدنو تجربه کرده باشم یا حداقل بواسطه ی تجربه دیگران و تأثیر آن بتوانم تصورش کنم و اونقت از چشیدن طعم موفقیت شادمان میشم. خب حالا با این تفاسیر چطور میشه از بودن اظهار خوشحالی کرد که هیچوقت نبودنی تجربه و حس نشده؟(برگرید به چند جمله بالاتر درباره جمله اول) البته شایدم اون عزیزی که این جمله رو نوشته عارف بودن که اینطوری شور و شعفشون رو از بودن بیان میکنن. که احتمالش به همون اندازه کمه که احتمال طلوع نکردن خورشید!!!!!!!!!!!

کوتاه سخن اینکه قبل از بیان هرسخنی خوب بیاندیشیم، و نیز قبل از قبول کردن سخنی!

پ.ن 1: نمی دونم تا چه حد از نوشته های بالا چیزی درک کردین، بلد نبودم واضحتر بنویسم.
پ.ن 2: میتونه تیتر این نوشته خدا - 1.5 باشه!
پ.ن 3: شاید اون دو جمله تو یه بلاگ بودن، یادم نیست.

سیزدهم خرداد 1385 جلالی، ساعت 00:30 بامداد.