پانزدهم تیر 1385 جلالی، ساعت 00:14 بامداد
بدون شرح!
مهرداد: ای بابا من زیادم از رنگ قرمز خوشم نمیاد...!
فرید: همه چیز زیباست. از لبخند یه نوزاد گرفته تا تاپاله ی گاو. به خدا همشون قشنگن. این ماییم که کور شدیم.
جواد: هیچی وجود نداره عزیزم. هیچی. فقط آزادیه که وجود داره. باید همیشه آزاد باشیم، حتی تو سینما رفتن!
سعید: اَ...چوب اسکیاتو نیاوردی؟...عیب نداره، در عوض برین لباس گرم بپوشین می خوایم آدم آفتابی درست کنیم!
مجتبی: لباستو با صداش خریدی؟ بذار ببینم...........تَق!
اسماعیل: هه...گواهینامه که سهله، هنوز شناسنامم هم نگرفتم!
آیدین: یکی بهش بگه دستم کبود شده، برام پمادی چیزی بیاره!
بهراد: ای کلکا کجا بودین؟ راستی خره ماشین اوردم باهم بریم.
صمد: بچه ها اصلا خودتونو ناراحت نکنین...هیچ اتفاقی نیفتاده.
هومن: بابا این زرتشت هم عجب خفن بوده، ولی به پای انشتین که نمی رسه...!
همایون: یکی نیست که بپرسه، واقعا چرا که نه؟
سروش کرمانی: فدات شم عزیزم...چی گفتی؟...فکر کنم حواسم نبود...
سروش هوشیار: آخ...آخ...بچه ها بازم یه گندی بالا اوردم...یکی بیاد کمک...!
سینا: تو باید نقاط بحرانیه زندگیتو اجمالا یه بررسی کنی که به نتایجی برسی، برا خودت میگم...!
نوید: هی...رفقا...خیلی می خوامتون.
علی ف: آخ جون...آخ جون...منم آدم کشتم...حالا ازم می ترسین یا نه؟
د..: می دونم که، همش تقصیر منه. مگه نه؟
ا..: چرا...؟چرا...؟چرا...؟
م..: خدا جون کمکم کن دیگه...!
ا..: نخیرم، تمام زنا باید جمع بشن تا حقوقشونو از مردا بگیرن، حتی به نظر من بیشتر هم بگیرن محض احتیاط خوبه!
ه..: بچه ها چقدر داد می زنین یه ذره یواشتر...!
و
خودم: بگردین ببینین بند موهامو پیدا می کنین یا نه؟...مثل اینکه گم شده...ای بابا...عیب نداره بازم کلاه سرم میذارم...
اگه خواستین، یه ذره بخندین.
به سلامتیه همتون...!
شانزدهم خرداد 1385 جلالی، ساعت 17:54