چند لحظه با شکوه
همه می دونن که من اصلا اهل شعر نیستم. من حتی نمی تونم یه شعرو درست و حسابی بخونم. چه برسه به اینکه بخوام حفظش هم بکنم، معنی کردنش که دیگه بمونه.
ولی بعضی اشعار هستن وقتی می خونمشون، یه جورایی حسشون می کنم. راستش، همیشه فکر می کردم وقتی یه شعری رو معنی می کنن دیگه اون ارزشی نداره، یه جور خیانته، یه جور...چطوری بگم...یه جور جنایته. نباید شعر رو معنی کرد باید حسش کرد...
چند روز پیش یه رباعی از خیام خوندم که...خب...واقعا نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. فقط همین قدر که برای لحظاتی جدایی از اعتقاداتی که دارم، جدای از بی مذهبی(یا بد مذهبی) که دارم، جدای از عشقی که در وجودمه، جدای از دردو رنجا و غصه ها، جدای ازهمه چیز،...حسی بهم دست داد که بوی آشنایی می داد...راستش اشکمو دراورد، قشنگ گریه کردم...نمیدونم دقیقا دلیلش چی بود. شایدم بدونم. مهم نیست، فقط حسش می کردم.
این شعرو شما هم بخونید .شاید...شاید...شما هم حداقل چند ثانیه...فقط چند ثانیه...چیزی حس کنید:
آنم که پدید گشتم از قدرت تو
پرورده شدم به ناز در نعمت تو
صد سال بامتحان گنه خواهم کرد
تا جرم منست بیش یا رحمت تو
فکر کنم اینجا خیام از مرز زبان، گفتار و نوشتاری که قبلا نوشتم فرار کرده...آره، بعضی وقتا میشه فرارکرد...فقط بعضی وقتا...ما هم میتونیم فرار کنیم...
ولی بعضی اشعار هستن وقتی می خونمشون، یه جورایی حسشون می کنم. راستش، همیشه فکر می کردم وقتی یه شعری رو معنی می کنن دیگه اون ارزشی نداره، یه جور خیانته، یه جور...چطوری بگم...یه جور جنایته. نباید شعر رو معنی کرد باید حسش کرد...
چند روز پیش یه رباعی از خیام خوندم که...خب...واقعا نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. فقط همین قدر که برای لحظاتی جدایی از اعتقاداتی که دارم، جدای از بی مذهبی(یا بد مذهبی) که دارم، جدای از عشقی که در وجودمه، جدای از دردو رنجا و غصه ها، جدای ازهمه چیز،...حسی بهم دست داد که بوی آشنایی می داد...راستش اشکمو دراورد، قشنگ گریه کردم...نمیدونم دقیقا دلیلش چی بود. شایدم بدونم. مهم نیست، فقط حسش می کردم.
این شعرو شما هم بخونید .شاید...شاید...شما هم حداقل چند ثانیه...فقط چند ثانیه...چیزی حس کنید:
آنم که پدید گشتم از قدرت تو
پرورده شدم به ناز در نعمت تو
صد سال بامتحان گنه خواهم کرد
تا جرم منست بیش یا رحمت تو
فکر کنم اینجا خیام از مرز زبان، گفتار و نوشتاری که قبلا نوشتم فرار کرده...آره، بعضی وقتا میشه فرارکرد...فقط بعضی وقتا...ما هم میتونیم فرار کنیم...
آخرین روز فروردین 1385 جلالی، ساعت 5:09 بعد از ظهر.
|