Saturday, April 22, 2006

لبخند مسیح

روزی مردی نزد مسیح عصر مدرن حاضر شد تا از وی سوالاتی در باب خصوصیات انسان بپرسد.

مرد اینگونه آغاز کرد:"ای منادی عصر مدرن انسان را کی خودخواهتر یافتی؟"

مسیح گفت:"آن زمان که در جستجوی بهترین بود".

مرد پرسید:"انسان را کی ناتوان تر یافتی؟"

مسیح پاسخ گفت:"آن زمان که خواست راست بگوید".

مرد دوباره پرسید:"انسان را کی غمگین تر یافتی؟"

مسیح گفت:"آن زمان که بهترین را از دست داد و یا نتوانست راست بگوید."

مرد گفت:"کدام انسان خودخواه و در عین حال ناتوان است؟"

مسیح پاسخ داد:"انسان عاشق"

مرد گفت:"چگونه؟"

مسیح پاسخ گفت:"عاشق معشوق را بهترین میداند و آن را برای خود می خواهد، پس خودخواه است. عاشق در گفتن حقیقت که هوس و حیوانیت است دروغ می گوید پس ناتوان است. اگر هم حقیقت این نباشد باز ناتوان است چون آنوقت بیان حقیقت را خوار می شمارد. اینگونه است که عاشق نیز غمگین است."

مرد پرسید:"تمام عاشفان اینگونه اند؟"

مسیح درنگی کرد سپس لبخندی بزد و برخاست. بند مو به سر زد و کتابها برداشت و قصد رفتن کرد. گویی حقیقتی را می دانست...آنگاه لبخندزنان گفت:"سوال مشکلی است و من هم یک انسان...!"

این است گفتار مسیح عصر مدرن
دوم اردیبهشت 1385 جلالی، ساعت 10:39 بعد از ظهر.