Saturday, May 13, 2006

یک روز، یک سؤال

صبح که از خواب پا شدم دو دل بودم که برم دانشگاه یا نه. یه کلاس بیشتر نداشتم. حال و حوصلشو نداشتم، ولی با یه دلیل ساده قانع شدم برم. اینکه رفقارو می بینم و احتمالا سخنی رد و بدل میشه و شاید موضوعی جدید برای اندیشیدن پیدا بشه. هر چندهمینطوریش موضوعات زیادی تو ذهنمه.
صبحانه میخورم، ریشامو مرتب میکنم، لباس می پوشم، موبایلمو ورمیدارم، ادکلن میزنم و راه می افتم. نمونه کامل یه بورژوا و زندگی بورژوازی، فعلا با ماهیتش کار ندارم. اولویت فکریم نیست، هر چند هر روز بهش توجه میکنم.
با خوش شانسی تاکسی گیر میارمو میرم دانشگاه. اولین کسی که میبنم نویده بعدش مهرداد میاد. خب اول هفته مهرداد اغلب با ریش تراشیده و احتمالا تیپ جدید میاد دانشگاه. تو مدرسه هم همینطوری بود. هر چند شاید این روزا بیشتر جلوه کنه.
خلاصه، میریم سر کلاس فیض. مثل همیشه تنها کاری که سر کلاس نمی کنم گوش کردن به مزخرفاتیه که استاد یا معلم میگه. اصلا من به بعضی کلاسهای ریاضی آلرژی دارم(خیلی عجیبه، نه؟ ولی حقیقت ساده ای پشتشه). بعد کلاسو نصفه ول میکنیم میریم بیرون.
میریم سایت. مهرداد ایمیلشو چک میکنه منم نوشته ای رو که بهم داد رو میخونم. یه متن رمانتیک(باید یه بار دیگه بخونمش). بعدش میریم پایین. من با بچه ها صحبت میکنم که جواد میاد. مطمئن بودم میاد. کتابیو که خواسته بود از نمایشگاه براش بخرمو میدم بهش. بعدش یه ذره میگذره که میریم بوفه علوم و یه چیزی می خوریم. یه ذره چرت و پرت میگیم که اراده میکنم برم. خداحافظی میکنم و میرم خونه.
تو راه خونه باز به فلسفیدن میپردازم. می رسم خونه. کتابیو ورقی میزنم و چند صفحه میخونم؛ بعدش آهنگ گوش میدم. آهنگ Fatal Hesitation کریس دی برگو گوش میکنم. به جایی میرسه که میگه I'm never going to love another، خب کاملا مزخرف گفته. چه میشه کرد خیلی از ترانه ها بعضی جاها دروغای بزرگی میگن، شاید برای همینه که موسیقیه خالصو ترجیح میدم. بعد ناهار میخورم، چند دقیقه ای میرم پای کامپیوتر بعدش میرم میخوابم و فقط به این فکر میکنم که بیدار شدم استاتیک بخونم...
بعد از این چرت و پرتا که بیشتر جنبه ی کنتور انداختن داشت، یه سوالی برام پیش اومده...

"دروغ گفتن آسانتر است یا راست گفتن؟"

بیست و سوم اردیبهشت 1385 جلالی، ساعت 22:33