!حالتی نا شناخته
امروز نیز چند ساعتی را در دانشگاه سپری کردم. هر چند امتحانات تمام شده بود. هنگام بازگشت به خانه همراه دوستان بود که حالی عجیب به من دست داد. حالتی عجیب و مجهول. یک نوع نگرانی، یک نوع اضطراب، یک نوع استرس، شاید حتی یک نوع شوک، شاید هم هیچکدام.
تنها میدانم نه بخاطر نمرات در پیش روی ریاضی، نه بخاطر آغاز آرامشی نسبی، نه بخاطر از دست رفتن مادر یکی از آشنایان، نه بخاطر سختی های روبروی یک پرنده نازنین برای پرواز، نه بخاطر آگاهی از جفاهای یک دوست و نه بخاطر هیچکدام. هر چند این عوامل بر شدت آن می افزود، ولی تمام و هسته آن حال نبود.
نمیدانم چه بود شاید نمی خواهم بدانم که چه بود. هر چه بود نه آنچنان مهم بود و نه آنچنان بی اهمیت. شاید تنها قلقلک یک جمله بود، جمله ای با مرجعی که حتی اژده هایی همچو مرا نیز خاموش میدارد...تنها این جمله: "باشد تا بعد..."
پ.ن: اژده ها کنایه به سال یا ماه تولدم به چینی داره. هر چند واقعیت امر همینه!!!
سی ام خرداد 1385 جلالی، ساعت 19:19
تنها میدانم نه بخاطر نمرات در پیش روی ریاضی، نه بخاطر آغاز آرامشی نسبی، نه بخاطر از دست رفتن مادر یکی از آشنایان، نه بخاطر سختی های روبروی یک پرنده نازنین برای پرواز، نه بخاطر آگاهی از جفاهای یک دوست و نه بخاطر هیچکدام. هر چند این عوامل بر شدت آن می افزود، ولی تمام و هسته آن حال نبود.
نمیدانم چه بود شاید نمی خواهم بدانم که چه بود. هر چه بود نه آنچنان مهم بود و نه آنچنان بی اهمیت. شاید تنها قلقلک یک جمله بود، جمله ای با مرجعی که حتی اژده هایی همچو مرا نیز خاموش میدارد...تنها این جمله: "باشد تا بعد..."
پ.ن: اژده ها کنایه به سال یا ماه تولدم به چینی داره. هر چند واقعیت امر همینه!!!
سی ام خرداد 1385 جلالی، ساعت 19:19
|