Saturday, April 29, 2006

روز قبل از تعطیلی

نمی دونم باید چی گفت. واقعیت اینه که تنها کاری که میکنیم شکایته. از همه چیز و همه کس می نالیم.چرا؟ واقعا چرا؟ شاید طبیعت انسان همینه. شایدا نسان طوریه که هیچوقت از چیزی راضی نیست.

چند وقتیه که اوضاع یه جورایی پیچیده شده، نمی دونم چرا، شاید اصلا انسان دوست داره همه چیزو پیچیده کنه، نمیدونم. احتمالا اینطوری فکر میکنه ارزش بیشتری داره:"هر چه سخت تر با اهمیت تر..." شایدم اصلا فقط نشون میده که پیچیدست، شایدم واقعا پیچیده باشه. شاید دلیلش تو یه جمله خلاصه بشه، اینکه ما هیچوقت نمی تونیم بفهمیم اطرافیانمون چی حس مکنن یا واقعا چی می خوان. ممکنه یه موقع بفهمیم ولی یا دیر شده...یا...، می دونین چیه آدما دوست دارن زودتر همه چیزو بفهمن، اما بعضی وقتا واقعا غیرممکنه. ولی...ولی تا حالا فکر کردین اگه ما همه چیزایی رو که اطرافیانمون حس می کنن، درک می کردیم چه اتفاقی می افتاد؟ همه چی بهتر میشد؟ جوابش با خودتون. من واقعا نمیدونم. اگه قبلا خیال می کردم که هیچی نمیدونم الان دیگه مطمئنم که هیچی نمیدونم. اصلا هم ناراحت نیستم تازه خوشحال هم هستم. میگین چرا؟...خیلی سادست، روز قبل از تعطیلی خیلی شیرینه چون فرداش تعطیله، و این همیشه ادامه داره...!

مسیح عصر مدرن را گفتند:"والاترین لذت نزد تو چیست؟" گفت:"دانستن و درک کردن و در پی آن بودن."

نهم اردیبهشت 1385 جلالی، ساعت 11:19 بعد از ظهر.

Saturday, April 22, 2006

لبخند مسیح

روزی مردی نزد مسیح عصر مدرن حاضر شد تا از وی سوالاتی در باب خصوصیات انسان بپرسد.

مرد اینگونه آغاز کرد:"ای منادی عصر مدرن انسان را کی خودخواهتر یافتی؟"

مسیح گفت:"آن زمان که در جستجوی بهترین بود".

مرد پرسید:"انسان را کی ناتوان تر یافتی؟"

مسیح پاسخ گفت:"آن زمان که خواست راست بگوید".

مرد دوباره پرسید:"انسان را کی غمگین تر یافتی؟"

مسیح گفت:"آن زمان که بهترین را از دست داد و یا نتوانست راست بگوید."

مرد گفت:"کدام انسان خودخواه و در عین حال ناتوان است؟"

مسیح پاسخ داد:"انسان عاشق"

مرد گفت:"چگونه؟"

مسیح پاسخ گفت:"عاشق معشوق را بهترین میداند و آن را برای خود می خواهد، پس خودخواه است. عاشق در گفتن حقیقت که هوس و حیوانیت است دروغ می گوید پس ناتوان است. اگر هم حقیقت این نباشد باز ناتوان است چون آنوقت بیان حقیقت را خوار می شمارد. اینگونه است که عاشق نیز غمگین است."

مرد پرسید:"تمام عاشفان اینگونه اند؟"

مسیح درنگی کرد سپس لبخندی بزد و برخاست. بند مو به سر زد و کتابها برداشت و قصد رفتن کرد. گویی حقیقتی را می دانست...آنگاه لبخندزنان گفت:"سوال مشکلی است و من هم یک انسان...!"

این است گفتار مسیح عصر مدرن
دوم اردیبهشت 1385 جلالی، ساعت 10:39 بعد از ظهر.

Thursday, April 20, 2006

چند لحظه با شکوه

همه می دونن که من اصلا اهل شعر نیستم. من حتی نمی تونم یه شعرو درست و حسابی بخونم. چه برسه به اینکه بخوام حفظش هم بکنم، معنی کردنش که دیگه بمونه.
ولی بعضی اشعار هستن وقتی می خونمشون، یه جورایی حسشون می کنم. راستش، همیشه فکر می کردم وقتی یه شعری رو معنی می کنن دیگه اون ارزشی نداره، یه جور خیانته، یه جور...چطوری بگم...یه جور جنایته. نباید شعر رو معنی کرد باید حسش کرد...
چند روز پیش یه رباعی از خیام خوندم که...خب...واقعا نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. فقط همین قدر که برای لحظاتی جدایی از اعتقاداتی که دارم، جدای از بی مذهبی(یا بد مذهبی) که دارم، جدای از عشقی که در وجودمه، جدای از دردو رنجا و غصه ها، جدای ازهمه چیز،...حسی بهم دست داد که بوی آشنایی می داد...راستش اشکمو دراورد، قشنگ گریه کردم...نمیدونم دقیقا دلیلش چی بود. شایدم بدونم. مهم نیست، فقط حسش می کردم.
این شعرو شما هم بخونید .شاید...شاید...شما هم حداقل چند ثانیه...فقط چند ثانیه...چیزی حس کنید:

آنم که پدید گشتم از قدرت تو
پرورده شدم به ناز در نعمت تو
صد سال بامتحان گنه خواهم کرد
تا جرم منست بیش یا رحمت تو

فکر کنم اینجا خیام از مرز زبان، گفتار و نوشتاری که قبلا نوشتم فرار کرده...آره، بعضی وقتا میشه فرارکرد...فقط بعضی وقتا...ما هم میتونیم فرار کنیم...


آخرین روز فروردین 1385 جلالی، ساعت 5:09 بعد از ظهر.

Monday, April 17, 2006

زبان و گفتار دروغگو

چندی است که موضوع تفکرم دوباره همان موضوع قدیمی سابق است، یعنی انسان. اینبار به جنبه ای از انسان فکر میکردم که مدتهاست مرا به اندیشیدن وا می داشت. اما اندیشیدن هم فرصت می خواهد و هم جرئت و چون مدتی است که ایندو را بطور نسبی در اختیار دارم، اندیشیدم. اندیشیدم به بزرگترین اشتباه که بزرگترین جرم انسان به خود بالاخص احساساتش و آن زبان و گفتار است...
آری، زبانی که همچون مصنوعات قرون جدید سعی در ماشینی کردن احساسات آدمی دارد. زبان خود با این انگیزه ی ماشینی وار کردن احساس همه چیز را تباه ساخته چه رسد به گفتار که فاصله ای طولانی با زبان دارد. گفتاری که فقط نمودی حقیر و به راستی ابلهانه از آنچه واقعیت دارد است. گفتاری که بوی خودخواهی و دروغ را به مشام می رساند. به راستی اگر انسان گفتار نمی آموخت دروغ می آموخت ؟
پس نوشتار آموخت و بعد شعر. آن تلاش مذبوهانه برای رفع اتهام. آن کوششی که سعی در بازگرداندن آب از دست رفته دارد. گویی انسان خود به اشتباهش پی برد که این چنین شعر گفته است !
و اما شاید بپرسید، اگر زبان نبود، اگر گفتار نبود و اگر نوشتار نبود چگونه تاریخی بود، چگونه علمی بود، چگونه حتی خواستی بود ؟ آری، حق با شماست، ولی انسانی که بزرگترین خیانت را به خود کرد، بزرگترین کیفرها را بر خود پذیرفت تا شاید جرمش را جبران و یا فراموش کند، که هرگز نتواند...
به واقع چه باید گفت ؟ آیا باید انسان را ملامت کرد ؟ آیا نباید به خدا شکایت کرد ؟ خدایی که دهان آفرید، عقل آفرید و نیازهای انسان را آفرید تا انسان زبان بسازد و گفتار آموزد تا خدایی ترین بخش وجودش را نابود سازد و بعد به ضعف انسان بخندد، خدایی فریبکار و حیله گر. خدایی که انسان را از جنس خود آفرید و اینگونه والاترین بخش آن جنس را از طریق خود انسان مسدود کرد...

اگه بدبینی ای رو که آخر نوشته درباره خدا و این حرفاست ندید بگیرین (بعدا میگم این بدبینی ها و شکایت ها به خدا بیهوده و حتی بی انصافیه) می خوام ازتون بپرسم که گذشته از این حرفا واقعا باید چیکار کرد؟ چطوری بهم بفهمونیم چه احساسی داریم؟ چطوری بهم بفهمونیم همدیگرو دوست داریم؟
شاید بگین با رفتارامون، با کارامون، با ذاتمون، باروحمون(این دوتای آخری خیلی سخته)...اونوقت من میگم کاملا حق با شماست ولی در آخر اضافه می کنم.....بعضی وقتا هم، با زبونمون، با گفتارمون، با نوشتارمون تا حداقل لج خدا در بیاد...
بیست و هفتم فروردین 1385 جلالی، ساعت 00:51 بامداد