!حق جا رو بايد بگيره
دیروز صبح ساعت 8 رفتم امیرآباد. قرار بود با بچه ها قبل از امتحان یه نگاهی به جزوه هامون بندازیم و با هم درسو یه مروری کنیم. خلاصه امتحان دادم و از اونجاییکه کلا با بیشتر امتحانا مشکل دارم خوب ندادم.
خلاصه بعد از امتحان فرید بهم زنگ زد و گفت که پاشو بیا پایین، مهرداد ماشین اورده می خوایم با جواد بریم "سارا". از شانس بد منم یه اتحان دیگه هم داشتم. وقتی رفتم پایین به بچه ها گفتم، من امتحان نقشه دارم نمرشم تو پایان ترم تأثیر داره، بذارین یه وقت دیگه می ریم "سارا". ولی از اونجاییکه رفیقامو خوب میشناسم، همین بهانه ای شد که بیشتر اصرار کنن وباز از اونجاییکه اخیرا چیزایی که مستقیما با اراده من در ارتباطه به خودم هیچ ربطی نداره، با چه تلاش فراوانی منو هم راهی رفتن کردن. راستش منم با غر زدنام بی نصیبشون نذاشتم تا حالشون جا بیاد.
از طرفی بدلیل اینکه در این دوره زمونه همه با برنامه ریزی و تعیین هدف و اینجور چیزا مشکل دارن و کلا اینارو دیگه از مد افتاده می دونن، درقضیه رفتن به رستوران "سارا" هم تزلزل زیادی وجود داشت تا جاییکه کلا قرار شد بریم فقط آب انار اونم تو این فصل بخوریم. تازه این که چیزی نیست آخرش قرار شد بریم جاییکه اصلا اونجا غذایی در کار نیست. یعنی از قصد اصلیمون که سیر کردن شکمهامون بود رسیدیم به اینکه: "بابا اصلا یه روزم ناهار نخوریم مثلا چی میشه؟". ولی منو فرید تسلیم نشدیم و با اعمال قدرت بالاخره جواد و مهردادو راضی کردیم که اول به فکر شکمامون باشیم. باز سیلی از پیشنهادات مختلف مطرح شد تا اونجاییکه فرید امورو به دست گرفت و قرار شد بریم رستورانی به اسم "اتاویچ". از همون اول که فرید به رفیقش زنگ زد تا آدرس دقیقشو بپرسه نمی دونم چی شد که به دلم افتاد که اگه قراره غذایی تو رستورانی بخوریم اسمش هر چی باشه "اتاویچ" نیست. خلاصه این تلاشم که تنها نتیجش بالا رفتن فشار خون مهرداد و خنده های منو جواد شد تموم شد و به هیچ ثمری نرسید. اینجا بود که دیگه مهرداد قاطی کردو مارو با قاطعیت برد پیتزا "ترنج" نزدیک خونه شون. از اونجا هم یه راست رفتیم خونه شون و غذاها رو که شامل سه چیزبرگر با مخلفات برای منو فرید و مهرداد و یک پیتزا برای جواد بود نوش جان کردیم. جاتون خالی. در حین غذا خوردن بودیم که صحبتهایی ردوبدل شد و در یک جریان به قول جواد دیالکتیک من در حمایت از مهرداد گفتم: "مهرداد که باید حق جا رو بگیره!" که بعد از ریسه رفتن بچه ها غذاخوردنمون با خوشمزگی هر چه تمام تر تموم شد.
بعد از اون که فرید انرژی دوباره گرفته بود شروع کرد به انجام دادن حرکات موزون و غیره که باعث سرخوشی هممون شد که مامان مهرداد اومد و فهمیدیم که باید کم کم رفع زحمت کنیم. خلاصه به مهرداد دیروز زیاد زحمت دادیم. بعدش راه افتادیم بریم دانشگاه که یه سرکی بکشیمو ببنیم دنیا دست کیه. بعد از اون که مطمئن شدیم دانشگاه خبری نیست و امتحان منم کاملا تباه شده و دنیا هم فعلا دست خودمونه، اراده کردیم بریم خونه. ولی فرید چون کار داشت یا شاید مطمئن بود کاری برای انجام دادن پیدا میشه دانشگاه موند. و منو جواد و مهرداد راهی خونه شدیم...
می دونستم تا اینجا یکی از روزای بیاد ماندنی رو پشت سر گذاشته بودم ولی بعد از اون...
امروز دانشگاه بودم که فرید، مهرداد و جواد و آیدین که خبردار شده بودن بهم تسلیت گفتن...
خلاصه بعد از امتحان فرید بهم زنگ زد و گفت که پاشو بیا پایین، مهرداد ماشین اورده می خوایم با جواد بریم "سارا". از شانس بد منم یه اتحان دیگه هم داشتم. وقتی رفتم پایین به بچه ها گفتم، من امتحان نقشه دارم نمرشم تو پایان ترم تأثیر داره، بذارین یه وقت دیگه می ریم "سارا". ولی از اونجاییکه رفیقامو خوب میشناسم، همین بهانه ای شد که بیشتر اصرار کنن وباز از اونجاییکه اخیرا چیزایی که مستقیما با اراده من در ارتباطه به خودم هیچ ربطی نداره، با چه تلاش فراوانی منو هم راهی رفتن کردن. راستش منم با غر زدنام بی نصیبشون نذاشتم تا حالشون جا بیاد.
از طرفی بدلیل اینکه در این دوره زمونه همه با برنامه ریزی و تعیین هدف و اینجور چیزا مشکل دارن و کلا اینارو دیگه از مد افتاده می دونن، درقضیه رفتن به رستوران "سارا" هم تزلزل زیادی وجود داشت تا جاییکه کلا قرار شد بریم فقط آب انار اونم تو این فصل بخوریم. تازه این که چیزی نیست آخرش قرار شد بریم جاییکه اصلا اونجا غذایی در کار نیست. یعنی از قصد اصلیمون که سیر کردن شکمهامون بود رسیدیم به اینکه: "بابا اصلا یه روزم ناهار نخوریم مثلا چی میشه؟". ولی منو فرید تسلیم نشدیم و با اعمال قدرت بالاخره جواد و مهردادو راضی کردیم که اول به فکر شکمامون باشیم. باز سیلی از پیشنهادات مختلف مطرح شد تا اونجاییکه فرید امورو به دست گرفت و قرار شد بریم رستورانی به اسم "اتاویچ". از همون اول که فرید به رفیقش زنگ زد تا آدرس دقیقشو بپرسه نمی دونم چی شد که به دلم افتاد که اگه قراره غذایی تو رستورانی بخوریم اسمش هر چی باشه "اتاویچ" نیست. خلاصه این تلاشم که تنها نتیجش بالا رفتن فشار خون مهرداد و خنده های منو جواد شد تموم شد و به هیچ ثمری نرسید. اینجا بود که دیگه مهرداد قاطی کردو مارو با قاطعیت برد پیتزا "ترنج" نزدیک خونه شون. از اونجا هم یه راست رفتیم خونه شون و غذاها رو که شامل سه چیزبرگر با مخلفات برای منو فرید و مهرداد و یک پیتزا برای جواد بود نوش جان کردیم. جاتون خالی. در حین غذا خوردن بودیم که صحبتهایی ردوبدل شد و در یک جریان به قول جواد دیالکتیک من در حمایت از مهرداد گفتم: "مهرداد که باید حق جا رو بگیره!" که بعد از ریسه رفتن بچه ها غذاخوردنمون با خوشمزگی هر چه تمام تر تموم شد.
بعد از اون که فرید انرژی دوباره گرفته بود شروع کرد به انجام دادن حرکات موزون و غیره که باعث سرخوشی هممون شد که مامان مهرداد اومد و فهمیدیم که باید کم کم رفع زحمت کنیم. خلاصه به مهرداد دیروز زیاد زحمت دادیم. بعدش راه افتادیم بریم دانشگاه که یه سرکی بکشیمو ببنیم دنیا دست کیه. بعد از اون که مطمئن شدیم دانشگاه خبری نیست و امتحان منم کاملا تباه شده و دنیا هم فعلا دست خودمونه، اراده کردیم بریم خونه. ولی فرید چون کار داشت یا شاید مطمئن بود کاری برای انجام دادن پیدا میشه دانشگاه موند. و منو جواد و مهرداد راهی خونه شدیم...
می دونستم تا اینجا یکی از روزای بیاد ماندنی رو پشت سر گذاشته بودم ولی بعد از اون...
امروز دانشگاه بودم که فرید، مهرداد و جواد و آیدین که خبردار شده بودن بهم تسلیت گفتن...
سوم خرداد 1385 جلالی، ساعت 22:55