Wednesday, May 24, 2006

!حق جا رو بايد بگيره

دیروز صبح ساعت 8 رفتم امیرآباد. قرار بود با بچه ها قبل از امتحان یه نگاهی به جزوه هامون بندازیم و با هم درسو یه مروری کنیم. خلاصه امتحان دادم و از اونجاییکه کلا با بیشتر امتحانا مشکل دارم خوب ندادم.
خلاصه بعد از امتحان فرید بهم زنگ زد و گفت که پاشو بیا پایین، مهرداد ماشین اورده می خوایم با جواد بریم "سارا". از شانس بد منم یه اتحان دیگه هم داشتم. وقتی رفتم پایین به بچه ها گفتم، من امتحان نقشه دارم نمرشم تو پایان ترم تأثیر داره، بذارین یه وقت دیگه می ریم "سارا". ولی از اونجاییکه رفیقامو خوب میشناسم، همین بهانه ای شد که بیشتر اصرار کنن وباز از اونجاییکه اخیرا چیزایی که مستقیما با اراده من در ارتباطه به خودم هیچ ربطی نداره، با چه تلاش فراوانی منو هم راهی رفتن کردن. راستش منم با غر زدنام بی نصیبشون نذاشتم تا حالشون جا بیاد.
از طرفی بدلیل اینکه در این دوره زمونه همه با برنامه ریزی و تعیین هدف و اینجور چیزا مشکل دارن و کلا اینارو دیگه از مد افتاده می دونن، درقضیه رفتن به رستوران "سارا" هم تزلزل زیادی وجود داشت تا جاییکه کلا قرار شد بریم فقط آب انار اونم تو این فصل بخوریم. تازه این که چیزی نیست آخرش قرار شد بریم جاییکه اصلا اونجا غذایی در کار نیست. یعنی از قصد اصلیمون که سیر کردن شکمهامون بود رسیدیم به اینکه: "بابا اصلا یه روزم ناهار نخوریم مثلا چی میشه؟". ولی منو فرید تسلیم نشدیم و با اعمال قدرت بالاخره جواد و مهردادو راضی کردیم که اول به فکر شکمامون باشیم. باز سیلی از پیشنهادات مختلف مطرح شد تا اونجاییکه فرید امورو به دست گرفت و قرار شد بریم رستورانی به اسم "اتاویچ". از همون اول که فرید به رفیقش زنگ زد تا آدرس دقیقشو بپرسه نمی دونم چی شد که به دلم افتاد که اگه قراره غذایی تو رستورانی بخوریم اسمش هر چی باشه "اتاویچ" نیست. خلاصه این تلاشم که تنها نتیجش بالا رفتن فشار خون مهرداد و خنده های منو جواد شد تموم شد و به هیچ ثمری نرسید. اینجا بود که دیگه مهرداد قاطی کردو مارو با قاطعیت برد پیتزا "ترنج" نزدیک خونه شون. از اونجا هم یه راست رفتیم خونه شون و غذاها رو که شامل سه چیزبرگر با مخلفات برای منو فرید و مهرداد و یک پیتزا برای جواد بود نوش جان کردیم. جاتون خالی. در حین غذا خوردن بودیم که صحبتهایی ردوبدل شد و در یک جریان به قول جواد دیالکتیک من در حمایت از مهرداد گفتم: "مهرداد که باید حق جا رو بگیره!" که بعد از ریسه رفتن بچه ها غذاخوردنمون با خوشمزگی هر چه تمام تر تموم شد.
بعد از اون که فرید انرژی دوباره گرفته بود شروع کرد به انجام دادن حرکات موزون و غیره که باعث سرخوشی هممون شد که مامان مهرداد اومد و فهمیدیم که باید کم کم رفع زحمت کنیم. خلاصه به مهرداد دیروز زیاد زحمت دادیم. بعدش راه افتادیم بریم دانشگاه که یه سرکی بکشیمو ببنیم دنیا دست کیه. بعد از اون که مطمئن شدیم دانشگاه خبری نیست و امتحان منم کاملا تباه شده و دنیا هم فعلا دست خودمونه، اراده کردیم بریم خونه. ولی فرید چون کار داشت یا شاید مطمئن بود کاری برای انجام دادن پیدا میشه دانشگاه موند. و منو جواد و مهرداد راهی خونه شدیم...
می دونستم تا اینجا یکی از روزای بیاد ماندنی رو پشت سر گذاشته بودم ولی بعد از اون...


امروز دانشگاه بودم که فرید، مهرداد و جواد و آیدین که خبردار شده بودن بهم تسلیت گفتن...
سوم خرداد 1385 جلالی، ساعت 22:55

Thursday, May 18, 2006

خدا - 1

خدا چیست؟ پرسشی که انسان در طول زندگی اش بارها با آن مواجه میشود. مثل من که چندی پیش دوباره با آن مواجه شدم.
جوابهای زیادی برای این پرسش آمده. احتمالا اگر از کسی این سؤال را بپرسید پاسخهایی از منابع مختلف مانند آیه های قرآنی، احادیث، اشعار شاعران و شاید دریافتهای درونی وی میشنوید. اگر فرد سؤال شونده دارای ذهن اندکی پیچیده تر باشد احتمالا تعاریف عجیب و بدیعی به شما ارائه خواهد کرد. مثلا آخرین تعریفی که از این نوع شنیدم این بود:"خدا دایره ای است به مرکز همه چیز و محیط هیچ چیز!!!".
کوتاه سخن آنکه اگر از هر انسانی این سؤال را بپرسید احتمالا جوابی در تعریف وشناساندن آن به شما خواهد داشت هر چند اگر بگوید: "اصلا خدایی در کار نیست!". همانطور که امام صادق(ع) پاسخهایی در قالب بیان صفات(الهی) به مادیون زمان خود میداده است.
ولی باز این پرسش در گوشمان مانند وزوز زنبوری ما را آزار میدهد. بالاخره خدا چیست؟
بگذارید بگویم که هرتعریف، هر جمله و هر بیانی که از خدا شنیدید یا خواندید جز خرافات و افسانه چیزی نیست. خدا را در هیچ کتابی نباید جستجو کرد خدا را در هیچ سخنی نمیتوان درک کرد حتی امام صادق نیز به شما نمیتواند کمک کند که قرآن نیز نخواهد توانست (بحث ایجاد انگیزه جداست). چرا؟
دلیل آن در طبیعت انسان نهفته است.س
فرض کنید شخصی با شما از چیزی سخن می گوید که شما کوچکترین اطلاعی از ماهیت و حتی وجود آن ندارید. به قول هیوم آنرا تجربه نکردید. آن شخص تنها با بیان صفاتی از آن و احتمالا تعاریفی سعی در شناساندن آن چیز به شما میکند. در این لحظه چه میکنید، اگر تمایل به درک آن دارید؟ خیلی واضح است. در این لحظه شما سعی به ساختن و تصور کردن آن چیز در ذهن خود میکنید. با استفاده از حواس و ادراکات خود، با استفاده از تخیل خود که بطور مستقیم با دستگاه ادراکی شما در ارتباط است. با استفاده از بایگانی ادراکات و احساسات خود با توجه به آنچه می شنوید از صفات آن چیز که آن شخص به شما می گوید. در تصور خدا نیز اینگونه عمل می کنیم. با کوچکترین اشاره و لفظی سعی در ساختن وتصور کردن خدا در خود میکنیم. به راستی تصور خدا با ادراکات و احساسات بشری تا چه حد قابل اطمینان است؟ پاسخ اینجا نیز واضح است؛ هیچ. اصولا چه نیازی به تعریف خدا وجود دارد؟ اصولا پرسیدن این سؤال که خدا چیست چه نیازی است؟ و چرا انسان خواه نا خواه در پی پاسخ گرفتن این پرسش است؟
بیست و هشتم اردیبهشت 1385 جلالی، ساعت 15:58

Saturday, May 13, 2006

یک روز، یک سؤال

صبح که از خواب پا شدم دو دل بودم که برم دانشگاه یا نه. یه کلاس بیشتر نداشتم. حال و حوصلشو نداشتم، ولی با یه دلیل ساده قانع شدم برم. اینکه رفقارو می بینم و احتمالا سخنی رد و بدل میشه و شاید موضوعی جدید برای اندیشیدن پیدا بشه. هر چندهمینطوریش موضوعات زیادی تو ذهنمه.
صبحانه میخورم، ریشامو مرتب میکنم، لباس می پوشم، موبایلمو ورمیدارم، ادکلن میزنم و راه می افتم. نمونه کامل یه بورژوا و زندگی بورژوازی، فعلا با ماهیتش کار ندارم. اولویت فکریم نیست، هر چند هر روز بهش توجه میکنم.
با خوش شانسی تاکسی گیر میارمو میرم دانشگاه. اولین کسی که میبنم نویده بعدش مهرداد میاد. خب اول هفته مهرداد اغلب با ریش تراشیده و احتمالا تیپ جدید میاد دانشگاه. تو مدرسه هم همینطوری بود. هر چند شاید این روزا بیشتر جلوه کنه.
خلاصه، میریم سر کلاس فیض. مثل همیشه تنها کاری که سر کلاس نمی کنم گوش کردن به مزخرفاتیه که استاد یا معلم میگه. اصلا من به بعضی کلاسهای ریاضی آلرژی دارم(خیلی عجیبه، نه؟ ولی حقیقت ساده ای پشتشه). بعد کلاسو نصفه ول میکنیم میریم بیرون.
میریم سایت. مهرداد ایمیلشو چک میکنه منم نوشته ای رو که بهم داد رو میخونم. یه متن رمانتیک(باید یه بار دیگه بخونمش). بعدش میریم پایین. من با بچه ها صحبت میکنم که جواد میاد. مطمئن بودم میاد. کتابیو که خواسته بود از نمایشگاه براش بخرمو میدم بهش. بعدش یه ذره میگذره که میریم بوفه علوم و یه چیزی می خوریم. یه ذره چرت و پرت میگیم که اراده میکنم برم. خداحافظی میکنم و میرم خونه.
تو راه خونه باز به فلسفیدن میپردازم. می رسم خونه. کتابیو ورقی میزنم و چند صفحه میخونم؛ بعدش آهنگ گوش میدم. آهنگ Fatal Hesitation کریس دی برگو گوش میکنم. به جایی میرسه که میگه I'm never going to love another، خب کاملا مزخرف گفته. چه میشه کرد خیلی از ترانه ها بعضی جاها دروغای بزرگی میگن، شاید برای همینه که موسیقیه خالصو ترجیح میدم. بعد ناهار میخورم، چند دقیقه ای میرم پای کامپیوتر بعدش میرم میخوابم و فقط به این فکر میکنم که بیدار شدم استاتیک بخونم...
بعد از این چرت و پرتا که بیشتر جنبه ی کنتور انداختن داشت، یه سوالی برام پیش اومده...

"دروغ گفتن آسانتر است یا راست گفتن؟"

بیست و سوم اردیبهشت 1385 جلالی، ساعت 22:33

Saturday, May 06, 2006

دام کلیشه

کلیشه چیست؟ کلیشه ای بودن کدام است؟ اعمال کلیشه ای، طریق کلیشه ای در کل انسان کلیشه ای چه هستند؟ ابتدا کلیشه را آنچه انسانها در سطح عوام میگویند معنا کنیم. کلیشه یعنی هر چیزی که بارها تکرار شده، بارها امتحان شده و کلیشه ای بودن در انسان یعنی کارهایی را کردن که رنگ تکرار و عمومیت در بین گروهی داشته باشد، به زبان خودمانی یعنی هر کاری که بقیه کردند ما نیز بکنیم یا کرده باشیم و نه غرایز و نیازهای واحد بشری.
چرا خیلی از انسانها از کلیشه ای بودن بیزارند بلکه تنفر دارند و سعی در آن می کنند که به خیال خودشان غیر کلیشه ای عمل کنند؟ خیالی به احتمال زیاد از روی هوس.
به جمله بالا دقت کنید...چه میابید؟ من به شما می گویم. در جمله بالا یک کلیشه در ذات میابیم. بیزاری بسیاری از افراد و اعلام آن به دیگران خود نوعی کلیشه است. به راستی معنای کلیشه کجا نمود پیدا میکند؟


بگذارید مسئله به پیچیدگیهای لغوی و معنایی گرفتار نشود و از آن چیزی سخن بگوییم که شما نیز احتمالا از آن شهودی دارید و اینگونه از شکها و تعریفها و کنایات فلسفی رهایی یابیم.

به همان کلیشه ی خودمان بازگردیم. اصولا کلیشه ای بودن چه ایرادی دارد؟ اصلا دلیل تنفر انسانها از کلیشه ای بودن چیست؟ آیا تنها تنفر از کلیشه ای بودن عاملی احمقانه برای ارضاء خواست غیر کلیشه ای بودن نیست؟ آیا اگر بدبینانه به قضیه بنگریم به این نمی رسیم که آنان که به قول خود غیر کلیشه ای برخورد می کنند می خواهند بگویند که من با بقیه متفاوتم و در من چیزی است که در دیگران نیست؟ (یعنی اثبات خود با استفاده از ظواهر حقیر و ناچیز، نوعی خودنمایی).آیا آن نویسنده و شاعر رومانتیک که می گفت:"از عنکبوت خوشم میاید چون دیگران از آن تنفر دارند" از خواستی پلید در او یعنی اعلام متمایز بودن از دیگران با استفاده از این جمله بوده است یا واقعیتی ساده اما ژرف از طبیعتش؟
من پاسخ را اینگونه میدهم. اصولا نباید از کلیشه ای بودن بیزار بود. بلکه باید از بی فکری و بی دلیلی و در مراتب عالی از بی ایمانی در انجام کاری هر جند از نظر دیگران کلیشه ای بیزار بلکه متنفر بود. در مورد این نوع نگرش شاید ابلهان و خرداندیشان اینگونه ایراد بگیرند که بیشتر انسانها در اعمالشان تأمل میکنند و چه بسا دلیلی مشابه برای انجام آن میابند، پس اینان نیز گرفتار همان کلیشه هستند؟ پاسخ این ظاهربینان و خاموش فکران را اینگونه میدهم: کجاست که دو انسان همانند هم بیاندیشند؟ کجاست که دو انسان دلیلی یکسان بر عمل یا طریقی یکسان می یابند؟ بر فرض که اینگونه باشد، کجاست که دو انسان در اندیشه یا دلیلی مشابه مسیر فکری یکسان پیموده اند؟ کی دو انسان ساختار منطقی یکسان و کاملا مشابهی دارند؟ و در پایان کجاست دو انسان در درک و شهود پدیده ای حسی یکسان دارند؟
پس میتوان با تفکر و اندیشه واژه ی کلیشه را فراموش کنیم. ولی این دلیل بر این نیست که اعمال خاص را تجربه نکنیم اگر خواستمان از آن خودنمایی و خوداثباتی نباشد.


در پایان، سخنان مسیح عصر مدرن را در اینجا می آورم:

مسیح اینگونه توصیه میکند:"انتخاب کنید. انتخاب کنید. انتخاب کنید. آنچه را فکر میکنید یا ایمان دارید درست است هر چند دیگران آنرا خوار شمارند."
شانزدهم اردیبهشت 1385 جلالی، ساعت 21:41.