تولد و فال
ساعت حدودای هشت، پارک ملت.
با دوستانيم. تولد يکی از بچه هاست و بچه ها رو به شام و بستنی دعوت کرده. يه برنامه ی فوق العاده و دوستانه (جا داره همين جا دوباره تشکر کنم). نميدونم چی ميشه ميريم پارک ملت. کلی شاديم و ميخنديم. يه پسر فال فروش مياد به بچه ها گير ميده تا فال بخرن. نميدونم يه لحظه چی ميشه صداش ميکنم بياد. طفلکی پسر نازی بود، اتفاقاً خيلی هم ترو تميز ولی تو چشماش يه چیز دیگه ایه. با خودم فکر ميکنم. بهش ميگم دونه اي چنده؟ فقط ميگه هر چی دادی. دلم کباب ميشه. بازم فکر ميکنم.
گور پدر اونايي که اونقدر پول دارن که نميدونن چطور خرجش کنن. گور پدر اونايی که از اين پسره فقيرترن. گور پدر کميته امداد امام. گور پدر خود امام. گور پدر سه سيد فاطمی: خمينی، خامنه ای، خاتمی. گور پدر احمقی نژاد. گور پدر سردار دکتر خلبان شهردار خاليباف. گور پدر اون احمقايي که ميليون ميليون ميريزن به پای حرم امام رضا. گور پدر اونايي که اين پولا رو بالا ميکشن. گور پدر اونی که شايد پولا رو از اين بچه ميگيره و خرج ترياکش ميکنه. گور پدر اونايی که بايد به وضع اين بدبختا رسيدگي کنن. گور پدر من که از اين بيشتر کاری ازم ساخته نيست.
بهش میگم ده تا بده. ازش دوباره میپرسم چند میشه. بازم میگه هر چی دادی. ده تا میخوام ور دارم... مهرداد یواشکی اشاره میکنه یه جوری که نفهمه کمتر ور دارم. یه شش، هفتایی ور میدارم…
پسره یه جورایی خوشحال میشه. عکس خمينی روی 1000 تومانی به من اخم ميکند. خدايي درونم ميخندد.
همتون شاد و خوشحال باشین...
پانزدهم تیر 1385 جلالی، ساعت 00:14 بامداد