<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217</id><updated>2011-04-22T08:44:17.453+04:30</updated><title type='text'>یادداشتهای کمرنگ</title><subtitle type='html'>آنکــس کـه خنــده نمی دانـد نــزد مــن نیــاید</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>16</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217.post-115213276265517666</id><published>2006-07-06T00:16:00.002+03:30</published><updated>2008-09-29T22:19:29.069+03:30</updated><title type='text'>تولد و فال</title><content type='html'>ساعت حدودای هشت، پارک ملت.&lt;br /&gt;با دوستانيم. تولد يکی از بچه هاست و بچه ها رو به شام و بستنی دعوت کرده. يه برنامه ی فوق العاده و دوستانه (جا داره همين جا دوباره تشکر کنم). نميدونم چی ميشه ميريم پارک ملت. کلی شاديم و ميخنديم. يه پسر فال فروش مياد به بچه ها گير ميده تا فال بخرن. نميدونم يه لحظه چی ميشه صداش ميکنم بياد. طفلکی پسر نازی بود، اتفاقاً خيلی هم ترو تميز ولی تو چشماش يه چیز دیگه ایه. با خودم فکر ميکنم. بهش ميگم دونه اي چنده؟ فقط ميگه هر چی دادی. دلم کباب ميشه. بازم فکر ميکنم.&lt;br /&gt;گور پدر اونايي که اونقدر پول دارن که نميدونن چطور خرجش کنن. گور پدر اونايی که از اين پسره فقيرترن. گور پدر کميته امداد امام. گور پدر خود امام. گور پدر سه سيد فاطمی: خمينی، خامنه ای، خاتمی. گور پدر احمقی نژاد. گور پدر سردار دکتر خلبان شهردار خاليباف. گور پدر اون احمقايي که ميليون ميليون ميريزن به پای حرم امام رضا. گور پدر اونايي که اين پولا رو بالا ميکشن. گور پدر اونی که شايد پولا رو از اين بچه ميگيره و خرج ترياکش ميکنه. گور پدر اونايی که بايد به وضع اين بدبختا رسيدگي کنن. گور پدر من که از اين بيشتر کاری ازم ساخته نيست.&lt;br /&gt;بهش میگم ده تا بده. ازش دوباره میپرسم چند میشه. بازم میگه هر چی دادی. ده تا میخوام ور دارم... مهرداد یواشکی اشاره میکنه یه جوری که نفهمه کمتر ور دارم. یه شش، هفتایی ور میدارم…&lt;br /&gt;پسره یه جورایی خوشحال میشه. عکس خمينی روی 1000 تومانی به من اخم ميکند. خدايي درونم ميخندد.&lt;br /&gt;همتون شاد و خوشحال باشین...&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;پانزدهم تیر 1385 جلالی، ساعت 00:14 بامداد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24557217-115213276265517666?l=samche.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/115213276265517666/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24557217&amp;postID=115213276265517666&amp;isPopup=true' title='16 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/115213276265517666'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/115213276265517666'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/2006/07/blog-post_06.html' title='تولد و فال'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217.post-115177402946713744</id><published>2006-07-01T20:34:00.006+03:30</published><updated>2008-09-29T22:24:38.181+03:30</updated><title type='text'>خدا - 2</title><content type='html'>چرا جسمی برای من وجود دارد؟ چرا درخت وجود دارد؟ اگر اين سؤال را از کودکی خردسال بپرسيد و بگوييد:"چرا اسباب بازيهايت وجود دارند؟" مطمئناً منظور شما را از اين سؤال نميفهمد. چون اين موضوع برای وی به حدی بديهی است که اين سؤال از نظر او غير قابل درک است. ولی اگر جدی به اينکار اصرار ورزيد، احتمالاً کودک اسباب بازيش را در داستان شما ميگذراد... عکس العمل کودک در اينجا بسيار محل انديشه است. اگر اين سؤال را از کس ديگر بپرسيد شايد به شما بگويد من آنرا ميبينم پس هست. روزی از دوست خود پرسيدم چرا ميگوييم درخت وجود دارد؟ در پاسخ به من گفت:"چشما تو ببند، حالا باز کن..." فرض کنيد روزی در راهروهای خانه اتان هستيد، بويی به مشام شما ميرسد و از آنجا که آن بو را قبلا استشمام کرديد(يا حداقل بويی مشابه آن) به راحتی نتيجه ميگيريد که در خانه اي احتمالاً غذايی آشنا در حال پخت است هر چند شايد اين به ذهنتان برسد که دستگاهی هست که آن بو را توليد ميکند!!!! در هر صورت نتيجه اي که گرفتيد مهم است. يعنی پی به وجود جسمی برديد حداقل شک کرديد که جسمی بايد باشد. در تمام مثال های بالا که بعضا واقعی نيز هستند، چيزی در تمام آنها واضح است و آن وجود يک دستگاه ادراکی يعنی انسان و منحصرا انسان. بگذاريد واضح تر بگويم، ذهن و حواس انسان. اشکال ميگيريد اگر بگويم ذهن و حواس اگر نبودند جسمی هم وجود نداشت؟ به راستی که وجود جسم جدايی از ذهن نيست. يعنی وجود مجزا از ذهن و مستمر غلط است زيرا از تصور انسان ناشی نميشود. چطور ميتوان وجود جسم را در صورت نبود ذهن و حواس تصور کرد. اگر انسان شنوايی نداشت آيا صدای پرندگان وجود داشت؟ شايد بگوييد آری وجود داشت. ولی اين پاسخ غلط است. اين غلط ناشی از آن است که شما تصوری غلط از انسان فاقد شنوايی داريد، چون خود شنوا هستيد قادر به تصور انسان نا شنوا نيستيد. چون خواه ناخواه صدای پرندگان در ذهن شما ثبت شده است. پس تصور انسان نا شنوا حاوی تناقض است و پاسخ شما به وجود صدای پرندگان غلط است. اگر شنوايی نبود صدايی مطلقاً نبود. در مورد وجود جسم وضع از اين نيز حادتر است. نبود ذهن را چگونه ميتوان تصور کرد که بعد وجود جسم مستمر و مطلق را نتيجه بگيريم. پس اين نيز غلط است. نتيجه اينکه ذهن و حواس بايد باشند تا وجود جسمی نتيجه شود. يعنی اگر حواس و ذهن نبودند اصلاً جسمی وجود نداشت. تصور جسم مستمر مطمئناً از تصور انسان ناشی نميشود و از تخيل نشأت ميگيرد.&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: در تلاشی جدی سعی در آسون شدن مطلب داشتم. حالا چقدر موفق بودم به شما بستگی داره85 &lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;دهم تیر 1385 جلالی، ساعت 21:34&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24557217-115177402946713744?l=samche.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/115177402946713744/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24557217&amp;postID=115177402946713744&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/115177402946713744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/115177402946713744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/2006/07/2_115177402946713744.html' title='خدا - 2'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217.post-115151031233961730</id><published>2006-06-28T19:19:00.000+03:30</published><updated>2006-06-28T19:35:48.966+03:30</updated><title type='text'>در میان دوستان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;چه خوش است به آرامی کنار هم غنودن&lt;br /&gt;چه خوشتر همراه هم خنديدن&lt;br /&gt;زير آسمان ابريشمين&lt;br /&gt;به پشت افتادن ميان سبزه ها&lt;br /&gt;با دوستان شادمانه خنديدن&lt;br /&gt;دندان های سپيد يکديگر را ديدن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;آيا درست ميگويم؟ به آرامی بخوابيم&lt;br /&gt;آيا درست نميگويم؟ همراه هم بخنديم&lt;br /&gt;بلندتر بخنديم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;خوب دوستان چه ميگوييد؟&lt;br /&gt;آمين تا ديداری ديگر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;فردریش ویلهلم نیچه، با اندک تصرف&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;هفتم تیر 1385 جلالی، ساعت 19:23&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24557217-115151031233961730?l=samche.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/115151031233961730/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24557217&amp;postID=115151031233961730&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/115151031233961730'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/115151031233961730'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/2006/06/blog-post_28.html' title='در میان دوستان'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217.post-115135024713981854</id><published>2006-06-26T22:52:00.000+03:30</published><updated>2006-06-26T23:15:26.010+03:30</updated><title type='text'>گفتگویی در باب اخلاق انتخاب</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;مسيح عصر مدرن را پرسيدند، در انتخاب کردن چه کنيم تا موفقتر باشيم؟&lt;br /&gt;گفت: با شتاب و از روی هوس انتخاب نکنيد. بسی خطاست اينکار.&lt;br /&gt;گفتند: چطور؟&lt;br /&gt;گفت: در انتخاب کردن از روی عجله و هوس حداقل سه چيز تباه ميشوند. اول آنکس که انتخاب کردنش از عجله و هوس بود. چون اينگونه نه تنها خاطره اي نه چندان جالب برايش باقی ميماند، بلکه خود را برای عجله بيشتر و هوس بلندتر آماده تر کرده است. اولين هوس ميل به هوس را افزايش ميدهد. تعقل کم ميشود، علاقه را نيز خراب ميکند. دوم آنچه انتخاب شده است. چه بسا آن به سرعت به کناری گذاشته شود و نه تنها کارايی و ارزش واقعيش نمايان نشده بلکه تمام معيارهای نيکش کاهش ميابد، همانند وسيله ايی که دستور العمل کارش خوانده نشده. کار کردن با اين وسيله نه تنها باعث خرابی آن ميشود بلکه تمام کارايی هايش نيز مشخص نميشود...&lt;br /&gt;پرسيدند: پس سومين چيز که تباه ميشود چيست؟&lt;br /&gt;گفت: آنکس که احتمالاً آنچه را که از سوی شخص تعجيل کار انتخاب شده بود و بدين ترتيب از طرف وی تباه شده بود را، از روی تعقل و احتياط و علاقه انتخاب ميکرد. که اینگونه آنرا از دست داده و براستی که او نيز تباه شده...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;آنگاه مسيح نگران و غمگين برخاست و گفت: بترسيد از آن که انتخاب شونده به اين نحو کسی باشد نه چيزی. که خود نیز آن نباشید...!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;اينست گفتار مسيح عصر مدرن...&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;پ.ن: قضاوت در مورد این مطلب مطمئنا با شماست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;پنجم تیر 1385 جلالی، ساعت 22:50&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24557217-115135024713981854?l=samche.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/115135024713981854/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24557217&amp;postID=115135024713981854&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/115135024713981854'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/115135024713981854'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/2006/06/blog-post_26.html' title='گفتگویی در باب اخلاق انتخاب'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217.post-115081889932139563</id><published>2006-06-20T19:22:00.001+03:30</published><updated>2008-09-29T19:16:05.216+03:30</updated><title type='text'>!حالتی نا شناخته</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;امروز نیز چند ساعتی را در دانشگاه سپری کردم. هر چند امتحانات تمام شده بود. هنگام بازگشت به خانه همراه دوستان بود که حالی عجیب به من دست داد. حالتی عجیب و مجهول. یک نوع نگرانی، یک نوع اضطراب، یک نوع استرس، شاید حتی یک نوع شوک، شاید هم هیچکدام.&lt;br /&gt;تنها میدانم نه بخاطر نمرات در پیش روی ریاضی، نه بخاطر آغاز آرامشی نسبی، نه بخاطر از دست رفتن مادر یکی از آشنایان، نه بخاطر سختی های روبروی یک پرنده نازنین برای پرواز، نه بخاطر آگاهی از جفاهای یک دوست و نه بخاطر هیچکدام. هر چند این عوامل بر شدت آن می افزود، ولی تمام و هسته آن حال نبود.&lt;br /&gt;نمیدانم چه بود شاید نمی خواهم بدانم که چه بود. هر چه بود نه آنچنان مهم بود و نه آنچنان بی اهمیت. شاید تنها قلقلک یک جمله بود، جمله ای با مرجعی که حتی اژده هایی همچو مرا نیز خاموش میدارد...تنها این جمله: "باشد تا بعد..."&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;پ.ن: اژده ها کنایه به سال یا ماه تولدم به چینی داره. هر چند واقعیت امر همینه!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;سی ام خرداد 1385 جلالی، ساعت 19:19&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24557217-115081889932139563?l=samche.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/115081889932139563/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24557217&amp;postID=115081889932139563&amp;isPopup=true' title='19 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/115081889932139563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/115081889932139563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/2006/06/blog-post_20.html' title='!حالتی نا شناخته'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217.post-114960617966555452</id><published>2006-06-06T18:32:00.000+03:30</published><updated>2006-06-06T18:41:40.856+03:30</updated><title type='text'>!زنگ تفریح</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;بدون شرح!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مهرداد:&lt;/strong&gt; ای بابا من زیادم از رنگ قرمز خوشم نمیاد...!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فرید:&lt;/strong&gt; همه چیز زیباست. از لبخند یه نوزاد گرفته تا تاپاله ی گاو. به خدا همشون قشنگن. این ماییم که کور شدیم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جواد:&lt;/strong&gt; هیچی وجود نداره عزیزم. هیچی. فقط آزادیه که وجود داره. باید همیشه آزاد باشیم، حتی تو سینما رفتن!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سعید:&lt;/strong&gt; اَ...چوب اسکیاتو نیاوردی؟...عیب نداره، در عوض برین لباس گرم بپوشین می خوایم آدم آفتابی درست کنیم!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مجتبی:&lt;/strong&gt; لباستو با صداش خریدی؟ بذار ببینم...........تَق!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اسماعیل: &lt;/strong&gt;هه...گواهینامه که سهله، هنوز شناسنامم هم نگرفتم!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آیدین:&lt;/strong&gt; یکی بهش بگه دستم کبود شده، برام پمادی چیزی بیاره!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بهراد:&lt;/strong&gt; ای کلکا کجا بودین؟ راستی خره ماشین اوردم باهم بریم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;صمد:&lt;/strong&gt; بچه ها اصلا خودتونو ناراحت نکنین...هیچ اتفاقی نیفتاده.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هومن:&lt;/strong&gt; بابا این زرتشت هم عجب خفن بوده، ولی به پای انشتین که نمی رسه...!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;همایون:&lt;/strong&gt; یکی نیست که بپرسه، واقعا چرا که نه؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سروش کرمانی:&lt;/strong&gt; فدات شم عزیزم...چی گفتی؟...فکر کنم حواسم نبود...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سروش هوشیار:&lt;/strong&gt; آخ...آخ...بچه ها بازم یه گندی بالا اوردم...یکی بیاد کمک...!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سینا:&lt;/strong&gt; تو باید نقاط بحرانیه زندگیتو اجمالا یه بررسی کنی که به نتایجی برسی، برا خودت میگم...!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نوید:&lt;/strong&gt; هی...رفقا...خیلی می خوامتون.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;علی ف:&lt;/strong&gt; آخ جون...آخ جون...منم آدم کشتم...حالا ازم می ترسین یا نه؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;د..:&lt;/strong&gt; می دونم که، همش تقصیر منه. مگه نه؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ا..:&lt;/strong&gt; چرا...؟چرا...؟چرا...؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;م..:&lt;/strong&gt; خدا جون کمکم کن دیگه...!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ا..:&lt;/strong&gt; نخیرم، تمام زنا باید جمع بشن تا حقوقشونو از مردا بگیرن، حتی به نظر من بیشتر هم بگیرن محض احتیاط خوبه!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ه..:&lt;/strong&gt; بچه ها چقدر داد می زنین یه ذره یواشتر...!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خودم:&lt;/strong&gt; بگردین ببینین بند موهامو پیدا می کنین یا نه؟...مثل اینکه گم شده...ای بابا...عیب نداره بازم کلاه سرم میذارم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه خواستین، یه ذره بخندین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به سلامتیه همتون...!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شانزدهم خرداد 1385 جلالی، ساعت 17:54&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24557217-114960617966555452?l=samche.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/114960617966555452/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24557217&amp;postID=114960617966555452&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114960617966555452'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114960617966555452'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/2006/06/blog-post_114960617966555452.html' title='!زنگ تفریح'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217.post-114928276322299707</id><published>2006-06-03T00:36:00.001+03:30</published><updated>2008-09-29T22:28:06.852+03:30</updated><title type='text'>بررسی دو جملۀ عجیب</title><content type='html'>"بودن شانس بزرگیه..." جمله ای که چند روز پیش تو یه بلاگ در طی یک وبگردی چند ساعته خوندم. خداییش عجب جمله ایه! یا این جمله که اونم تو یه بلاگ خوندم، "از اینکه هستم خوشحالم..." این دیگه واقعاً شاهکاره! وقتی این جملاتُ خوندم خیلی تعجب کردم، البته چون نوشته ها جدی ای نبودند که البته امیدوارم جدی نبوده باشند، نظری وارد نکردم. ولی الان اینجا می خوام دربارشون دو کلمه چیز بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بذارین از اولی شروع کنیم. "بودن شانس بزرگیه..." این حرف یعنی چی؟ من واقعا نمی تونم درک کنم که چرا بودن شانس بزرگیه؟ مگه غیر از بودن چیز دیگه ای هم هست که بودن شانس بزرگی باشه؟ شاید میگین نبودن. خب لفظا غلط نیست، ولی نبودن چیه؟ تا حالا نبودنو تجربه کرده که میگه بودن شانس بزرگیه؟ اصلا چطور میشه نبودنو درک کرد. چطور چیزی به اسم بشر که با ذره ای تلاش بودنشو اثبات میکنه از نبودن صحبت میکنه؟ چطور چیزی که هست(انسان) خودشو میتونه جای چیزی بذاره که نیست؟ تازه بعدش هم بگه بودن شانس بزرگیه! اصلا چیزی میتونه نباشه؟ خوب به این جمله دقت کنید، &lt;strong&gt;چیزی یا واقعیتی میتونه نباشه؟&lt;/strong&gt; خب معلومه نمیتونه! وقتی میگیم چیزی یا واقعیتی داریم موجودیتی رو در نظر میگیریم، خب موجودیت هم یعنی بودن. و چیزی که فعلا نیست قابل درک و تجربه نیست. یعنی می خوام بگم که وقتی که میگیم &lt;em&gt;من هستم&lt;/em&gt; نمیتوانیم از نبودن این &lt;em&gt;من&lt;/em&gt; صحبت کنیم، یعنی &lt;em&gt;منی&lt;/em&gt; که &lt;em&gt;نیست&lt;/em&gt; نه قابل تجربست و نه قابل درک که حتی لفظا نیز احمقانست. پس &lt;em&gt;منی&lt;/em&gt; که &lt;em&gt;هست&lt;/em&gt; قابلیت&lt;em&gt; نبودن&lt;/em&gt; ندارد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا می رسیم به جمله دوم یعنی "از اینکه هستم خوشحالم..." شاید این جمله در نگاه اول زیادم خالی از لطف نباشه، و بشه در یک نوشته دوستانه ازش استفاده کرد. ولی با دقتی بیشتر باز به کم عمق بودن این جمله میتوان پی برد.&lt;br /&gt;اول از خوشحالی شروع کنیم. خوشحال بودن وحس فرح کی در وجود یک انسان رخ میدهد؟ حس شادمانی وقتی رخ میدهد که از دو فعل که در مقابل هم قرار دارند آن فعلی رخ داده باشد که مطلوب ماست. مثلا، وقتی که من از موفق شدن در امتحانی خوشحال میشم این خوشحالی وقتی برای من وجود داره که در مقابل موفق شدن، موفق نشدن وجود داشته باشد. یعنی من وقتی از موفق شدن خوشحالم که موفق نشدنو تجربه کرده باشم یا حداقل بواسطه ی تجربه دیگران و تأثیر آن بتوانم &lt;em&gt;تصورش&lt;/em&gt; کنم و اونقت از چشیدن طعم موفقیت شادمان میشم. خب حالا با این تفاسیر چطور میشه از بودن اظهار خوشحالی کرد که هیچوقت نبودنی تجربه و حس نشده؟(برگرید به چند جمله بالاتر درباره جمله اول) البته شایدم اون عزیزی که این جمله رو نوشته عارف بودن که اینطوری شور و شعفشون رو از بودن بیان میکنن. که احتمالش به همون اندازه کمه که احتمال طلوع نکردن خورشید!!!!!!!!!!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کوتاه سخن اینکه قبل از بیان هرسخنی خوب بیاندیشیم، و نیز قبل از قبول کردن سخنی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن 1: نمی دونم تا چه حد از نوشته های بالا چیزی درک کردین، بلد نبودم واضحتر بنویسم.&lt;br /&gt;پ.ن 2: میتونه تیتر این نوشته خدا - 1.5 باشه!&lt;br /&gt;پ.ن 3: شاید اون دو جمله تو یه بلاگ بودن، یادم نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;سیزدهم خرداد 1385 جلالی، ساعت 00:30 بامداد&lt;/span&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24557217-114928276322299707?l=samche.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/114928276322299707/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24557217&amp;postID=114928276322299707&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114928276322299707'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114928276322299707'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='بررسی دو جملۀ عجیب'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217.post-114849895534201483</id><published>2006-05-24T22:55:00.000+03:30</published><updated>2006-05-25T11:32:28.366+03:30</updated><title type='text'>!حق جا رو بايد بگيره</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;دیروز صبح ساعت 8 رفتم امیرآباد. قرار بود با بچه ها قبل از امتحان یه نگاهی به جزوه هامون بندازیم و با هم درسو یه مروری کنیم. خلاصه امتحان دادم و از اونجاییکه کلا با بیشتر امتحانا مشکل دارم خوب ندادم.&lt;br /&gt;خلاصه بعد از امتحان فرید بهم زنگ زد و گفت که پاشو بیا پایین، مهرداد ماشین اورده می خوایم با جواد بریم "سارا". از شانس بد منم یه اتحان دیگه هم داشتم. وقتی رفتم پایین به بچه ها گفتم، من امتحان نقشه دارم نمرشم تو پایان ترم تأثیر داره، بذارین یه وقت دیگه می ریم "سارا". ولی از اونجاییکه رفیقامو خوب میشناسم، همین بهانه ای شد که بیشتر اصرار کنن وباز از اونجاییکه اخیرا چیزایی که مستقیما با اراده من در ارتباطه به خودم هیچ ربطی نداره، با چه تلاش فراوانی منو هم راهی رفتن کردن. راستش منم با غر زدنام بی نصیبشون نذاشتم تا حالشون جا بیاد.&lt;br /&gt;از طرفی بدلیل اینکه در این دوره زمونه همه با برنامه ریزی و تعیین هدف و اینجور چیزا مشکل دارن و کلا اینارو دیگه از مد افتاده می دونن، درقضیه رفتن به رستوران "سارا" هم تزلزل زیادی وجود داشت تا جاییکه کلا قرار شد بریم فقط آب انار اونم تو این فصل بخوریم. تازه این که چیزی نیست آخرش قرار شد بریم جاییکه اصلا اونجا غذایی در کار نیست. یعنی از قصد اصلیمون که سیر کردن شکمهامون بود رسیدیم به اینکه: "بابا اصلا یه روزم ناهار نخوریم مثلا چی میشه؟". ولی منو فرید تسلیم نشدیم و با اعمال قدرت بالاخره جواد و مهردادو راضی کردیم که اول به فکر شکمامون باشیم. باز سیلی از پیشنهادات مختلف مطرح شد تا اونجاییکه فرید امورو به دست گرفت و قرار شد بریم رستورانی به اسم "اتاویچ". از همون اول که فرید به رفیقش زنگ زد تا آدرس دقیقشو بپرسه نمی دونم چی شد که به دلم افتاد که اگه قراره غذایی تو رستورانی بخوریم اسمش هر چی باشه "اتاویچ" نیست. خلاصه این تلاشم که تنها نتیجش بالا رفتن فشار خون مهرداد و خنده های منو جواد شد تموم شد و به هیچ ثمری نرسید. اینجا بود که دیگه مهرداد قاطی کردو مارو با قاطعیت برد پیتزا "ترنج" نزدیک خونه شون. از اونجا هم یه راست رفتیم خونه شون و غذاها رو که شامل سه چیزبرگر با مخلفات برای منو فرید و مهرداد و یک پیتزا برای جواد بود نوش جان کردیم. جاتون خالی. در حین غذا خوردن بودیم که صحبتهایی ردوبدل شد و در یک جریان به قول جواد دیالکتیک من در حمایت از مهرداد گفتم: "مهرداد که باید حق جا رو بگیره!" که بعد از ریسه رفتن بچه ها غذاخوردنمون با خوشمزگی هر چه تمام تر تموم شد.&lt;br /&gt;بعد از اون که فرید انرژی دوباره گرفته بود شروع کرد به انجام دادن حرکات موزون و غیره که باعث سرخوشی هممون شد که مامان مهرداد اومد و فهمیدیم که باید کم کم رفع زحمت کنیم. خلاصه به مهرداد دیروز زیاد زحمت دادیم. بعدش راه افتادیم بریم دانشگاه که یه سرکی بکشیمو ببنیم دنیا دست کیه. بعد از اون که مطمئن شدیم دانشگاه خبری نیست و امتحان منم کاملا تباه شده و دنیا هم فعلا دست خودمونه، اراده کردیم بریم خونه. ولی فرید چون کار داشت یا شاید مطمئن بود کاری برای انجام دادن پیدا میشه دانشگاه موند. و منو جواد و مهرداد راهی خونه شدیم...&lt;br /&gt;می دونستم تا اینجا یکی از روزای بیاد ماندنی رو پشت سر گذاشته بودم ولی بعد از اون...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;امروز دانشگاه بودم که فرید، مهرداد و جواد و آیدین که خبردار شده بودن بهم تسلیت گفتن...&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;سوم خرداد 1385 جلالی، ساعت 22:55&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24557217-114849895534201483?l=samche.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/114849895534201483/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24557217&amp;postID=114849895534201483&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114849895534201483'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114849895534201483'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/2006/05/blog-post_24.html' title='!حق جا رو بايد بگيره'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217.post-114795550509668895</id><published>2006-05-18T15:55:00.000+03:30</published><updated>2006-05-18T16:01:45.110+03:30</updated><title type='text'>خدا - 1</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;خدا چیست؟ پرسشی که انسان در طول زندگی اش بارها با آن مواجه میشود. مثل من که چندی پیش دوباره با آن مواجه شدم.&lt;br /&gt;جوابهای زیادی برای این پرسش آمده. احتمالا اگر از کسی این سؤال را بپرسید پاسخهایی از منابع مختلف مانند آیه های قرآنی، احادیث، اشعار شاعران و شاید دریافتهای درونی وی میشنوید. اگر فرد سؤال شونده دارای ذهن اندکی پیچیده تر باشد احتمالا تعاریف عجیب و بدیعی به شما ارائه خواهد کرد. مثلا آخرین تعریفی که از این نوع شنیدم این بود:"خدا دایره ای است به مرکز همه چیز و محیط هیچ چیز!!!".&lt;br /&gt;کوتاه سخن آنکه اگر از هر انسانی این سؤال را بپرسید احتمالا جوابی در تعریف وشناساندن آن به شما خواهد داشت هر چند اگر بگوید: "اصلا خدایی در کار نیست!". همانطور که امام صادق(ع) پاسخهایی در قالب بیان صفات(الهی) به مادیون زمان خود میداده است.&lt;br /&gt;ولی باز این پرسش در گوشمان مانند وزوز زنبوری ما را آزار میدهد. بالاخره خدا چیست؟&lt;br /&gt;بگذارید بگویم که هرتعریف، هر جمله و هر بیانی که از خدا شنیدید یا خواندید جز خرافات و افسانه چیزی نیست. خدا را در هیچ کتابی نباید جستجو کرد خدا را در هیچ سخنی نمیتوان درک کرد حتی امام صادق نیز به شما نمیتواند کمک کند که قرآن نیز نخواهد توانست (بحث ایجاد انگیزه جداست). چرا؟&lt;br /&gt;دلیل آن در طبیعت انسان نهفته است.س&lt;br /&gt;فرض کنید شخصی با شما از چیزی سخن می گوید که شما کوچکترین اطلاعی از ماهیت و حتی وجود آن ندارید. به قول هیوم آنرا تجربه نکردید. آن شخص تنها با بیان صفاتی از آن و احتمالا تعاریفی سعی در شناساندن آن چیز به شما میکند. در این لحظه چه میکنید، اگر تمایل به درک آن دارید؟ خیلی واضح است. در این لحظه شما سعی به ساختن و تصور کردن آن چیز در ذهن خود میکنید. با استفاده از حواس و ادراکات خود، با استفاده از تخیل خود که بطور مستقیم با دستگاه ادراکی شما در ارتباط است. با استفاده از بایگانی ادراکات و احساسات خود با توجه به آنچه می شنوید از صفات آن چیز که آن شخص به شما می گوید. در تصور خدا نیز اینگونه عمل می کنیم. با کوچکترین اشاره و لفظی سعی در ساختن وتصور کردن خدا در خود میکنیم. به راستی تصور خدا با ادراکات و احساسات بشری تا چه حد قابل اطمینان است؟ پاسخ اینجا نیز واضح است؛ هیچ. اصولا چه نیازی به تعریف خدا وجود دارد؟ اصولا پرسیدن این سؤال که خدا چیست چه نیازی است؟ و چرا انسان خواه نا خواه در پی پاسخ گرفتن این پرسش است؟&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;بیست و هشتم اردیبهشت 1385 جلالی، ساعت 15:58&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24557217-114795550509668895?l=samche.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/114795550509668895/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24557217&amp;postID=114795550509668895&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114795550509668895'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114795550509668895'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/2006/05/1.html' title='خدا - 1'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217.post-114754820113089067</id><published>2006-05-13T22:49:00.000+03:30</published><updated>2006-05-13T22:59:52.616+03:30</updated><title type='text'>یک روز، یک سؤال</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;صبح که از خواب پا شدم دو دل بودم که برم دانشگاه یا نه. یه کلاس بیشتر نداشتم. حال و حوصلشو نداشتم، ولی با یه دلیل ساده قانع شدم برم. اینکه رفقارو می بینم و احتمالا سخنی رد و بدل میشه و شاید موضوعی جدید برای اندیشیدن پیدا بشه. هر چندهمینطوریش موضوعات زیادی تو ذهنمه.&lt;br /&gt;صبحانه میخورم، ریشامو مرتب میکنم، لباس می پوشم، موبایلمو ورمیدارم، ادکلن میزنم و راه می افتم. نمونه کامل یه بورژوا و زندگی بورژوازی، فعلا با ماهیتش کار ندارم. اولویت فکریم نیست، هر چند هر روز بهش توجه میکنم.&lt;br /&gt;با خوش شانسی تاکسی گیر میارمو میرم دانشگاه. اولین کسی که میبنم نویده بعدش مهرداد میاد. خب اول هفته مهرداد اغلب با ریش تراشیده و احتمالا تیپ جدید میاد دانشگاه. تو مدرسه هم همینطوری بود. هر چند شاید این روزا بیشتر جلوه کنه.&lt;br /&gt;خلاصه، میریم سر کلاس فیض. مثل همیشه تنها کاری که سر کلاس نمی کنم گوش کردن به مزخرفاتیه که استاد یا معلم میگه. اصلا من به بعضی کلاسهای ریاضی آلرژی دارم(خیلی عجیبه، نه؟ ولی حقیقت ساده ای پشتشه). بعد کلاسو نصفه ول میکنیم میریم بیرون.&lt;br /&gt;میریم سایت. مهرداد ایمیلشو چک میکنه منم نوشته ای رو که بهم داد رو میخونم. یه متن رمانتیک(باید یه بار دیگه بخونمش). بعدش میریم پایین. من با بچه ها صحبت میکنم که جواد میاد. مطمئن بودم میاد. کتابیو که خواسته بود از نمایشگاه براش بخرمو میدم بهش. بعدش یه ذره میگذره که میریم بوفه علوم و یه چیزی می خوریم. یه ذره چرت و پرت میگیم که اراده میکنم برم. خداحافظی میکنم و میرم خونه.&lt;br /&gt;تو راه خونه باز به فلسفیدن میپردازم. می رسم خونه. کتابیو ورقی میزنم و چند صفحه میخونم؛ بعدش آهنگ گوش میدم. آهنگ Fatal Hesitation کریس دی برگو گوش میکنم. به جایی میرسه که میگه I'm never going to love another، خب کاملا مزخرف گفته. چه میشه کرد خیلی از ترانه ها بعضی جاها دروغای بزرگی میگن، شاید برای همینه که موسیقیه خالصو ترجیح میدم. بعد ناهار میخورم، چند دقیقه ای میرم پای کامپیوتر بعدش میرم میخوابم و فقط به این فکر میکنم که بیدار شدم استاتیک بخونم...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;بعد از این چرت و پرتا که بیشتر جنبه ی کنتور انداختن داشت، یه سوالی برام پیش اومده... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;"دروغ گفتن آسانتر است یا راست گفتن؟"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;بیست و سوم اردیبهشت 1385 جلالی، ساعت 22:33&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24557217-114754820113089067?l=samche.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/114754820113089067/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24557217&amp;postID=114754820113089067&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114754820113089067'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114754820113089067'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/2006/05/blog-post_13.html' title='یک روز، یک سؤال'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217.post-114693927197998869</id><published>2006-05-06T21:34:00.000+03:30</published><updated>2006-05-08T23:28:24.486+03:30</updated><title type='text'>دام کلیشه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;کلیشه چیست؟ کلیشه ای بودن کدام است؟ اعمال کلیشه ای، طریق کلیشه ای در کل انسان کلیشه ای چه هستند؟ ابتدا کلیشه را آنچه انسانها در سطح عوام میگویند معنا کنیم. کلیشه یعنی هر چیزی که بارها تکرار شده، بارها امتحان شده و کلیشه ای بودن در انسان یعنی کارهایی را کردن که رنگ تکرار و عمومیت در بین گروهی داشته باشد، به زبان خودمانی یعنی هر کاری که بقیه کردند ما نیز بکنیم یا کرده باشیم و نه غرایز و نیازهای واحد بشری.&lt;br /&gt;چرا خیلی از انسانها از کلیشه ای بودن بیزارند بلکه تنفر دارند و سعی در آن می کنند که به خیال خودشان غیر کلیشه ای عمل کنند؟ خیالی به احتمال زیاد از روی هوس.&lt;br /&gt;به جمله بالا دقت کنید...چه میابید؟ من به شما می گویم. در جمله بالا یک کلیشه در ذات میابیم. بیزاری بسیاری از افراد و اعلام آن به دیگران خود نوعی کلیشه است. به راستی معنای کلیشه کجا نمود پیدا میکند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;بگذارید مسئله به پیچیدگیهای لغوی و معنایی گرفتار نشود و از آن چیزی سخن بگوییم که شما نیز احتمالا از آن شهودی دارید و اینگونه از شکها و تعریفها و کنایات فلسفی رهایی یابیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;به همان کلیشه ی خودمان بازگردیم. اصولا کلیشه ای بودن چه ایرادی دارد؟ اصلا دلیل تنفر انسانها از کلیشه ای بودن چیست؟ آیا تنها تنفر از کلیشه ای بودن عاملی احمقانه برای ارضاء خواست غیر کلیشه ای بودن نیست؟ آیا اگر بدبینانه به قضیه بنگریم به این نمی رسیم که آنان که به قول خود غیر کلیشه ای برخورد می کنند می خواهند بگویند که من با بقیه متفاوتم و در من چیزی است که در دیگران نیست؟ (یعنی اثبات خود با استفاده از ظواهر حقیر و ناچیز، نوعی خودنمایی).آیا آن نویسنده و شاعر رومانتیک که می گفت:"از عنکبوت خوشم میاید چون دیگران از آن تنفر دارند" از خواستی پلید در او یعنی اعلام متمایز بودن از دیگران با استفاده از این جمله بوده است یا واقعیتی ساده اما ژرف از طبیعتش؟&lt;br /&gt;من پاسخ را اینگونه میدهم. اصولا نباید از کلیشه ای بودن بیزار بود. بلکه باید از بی فکری و بی دلیلی و در مراتب عالی از بی ایمانی در انجام کاری هر جند از نظر دیگران کلیشه ای بیزار بلکه متنفر بود. در مورد این نوع نگرش شاید ابلهان و خرداندیشان اینگونه ایراد بگیرند که بیشتر انسانها در اعمالشان تأمل میکنند و چه بسا دلیلی مشابه برای انجام آن میابند، پس اینان نیز گرفتار همان کلیشه هستند؟ پاسخ این ظاهربینان و خاموش فکران را اینگونه میدهم: کجاست که دو انسان همانند هم بیاندیشند؟ کجاست که دو انسان دلیلی یکسان بر عمل یا طریقی یکسان می یابند؟ بر فرض که اینگونه باشد، کجاست که دو انسان در اندیشه یا دلیلی مشابه مسیر فکری یکسان پیموده اند؟ کی دو انسان ساختار منطقی یکسان و کاملا مشابهی دارند؟ و در پایان کجاست دو انسان در درک و شهود پدیده ای حسی یکسان دارند؟&lt;br /&gt;پس میتوان با تفکر و اندیشه واژه ی کلیشه را فراموش کنیم. ولی این دلیل بر این نیست که اعمال خاص را تجربه نکنیم اگر خواستمان از آن خودنمایی و خوداثباتی نباشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;در پایان، سخنان مسیح عصر مدرن را در اینجا می آورم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;مسیح اینگونه توصیه میکند:"انتخاب کنید. انتخاب کنید. انتخاب کنید. آنچه را فکر میکنید یا ایمان دارید درست است هر چند دیگران آنرا خوار شمارند."&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;شانزدهم اردیبهشت 1385 جلالی، ساعت 21:41.&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24557217-114693927197998869?l=samche.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/114693927197998869/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24557217&amp;postID=114693927197998869&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114693927197998869'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114693927197998869'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='دام کلیشه'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217.post-114634040720120399</id><published>2006-04-29T23:16:00.000+03:30</published><updated>2006-04-29T23:23:27.213+03:30</updated><title type='text'>روز قبل از تعطیلی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;نمی دونم باید چی گفت. واقعیت اینه که تنها کاری که میکنیم شکایته. از همه چیز و همه کس می نالیم.چرا؟ واقعا چرا؟ شاید طبیعت انسان همینه. شایدا نسان طوریه که هیچوقت از چیزی راضی نیست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;چند وقتیه که اوضاع یه جورایی پیچیده شده، نمی دونم چرا، شاید اصلا انسان دوست داره همه چیزو پیچیده کنه، نمیدونم. احتمالا اینطوری فکر میکنه ارزش بیشتری داره:"هر چه سخت تر با اهمیت تر..." شایدم اصلا فقط نشون میده که پیچیدست، شایدم واقعا پیچیده باشه. شاید دلیلش تو یه جمله خلاصه بشه، اینکه ما هیچوقت نمی تونیم بفهمیم اطرافیانمون چی حس مکنن یا واقعا چی می خوان. ممکنه یه موقع بفهمیم ولی یا دیر شده...یا...، می دونین چیه آدما دوست دارن زودتر همه چیزو بفهمن، اما بعضی وقتا واقعا غیرممکنه. ولی...ولی تا حالا فکر کردین اگه ما همه چیزایی رو که اطرافیانمون حس می کنن، درک می کردیم چه اتفاقی می افتاد؟ همه چی بهتر میشد؟ جوابش با خودتون. من واقعا نمیدونم. اگه قبلا خیال می کردم که هیچی نمیدونم الان دیگه مطمئنم که هیچی نمیدونم. اصلا هم ناراحت نیستم تازه خوشحال هم هستم. میگین چرا؟...خیلی سادست، روز قبل از تعطیلی خیلی شیرینه چون فرداش تعطیله، و این همیشه ادامه داره...!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;مسیح عصر مدرن را گفتند:"والاترین لذت نزد تو چیست؟" گفت:"دانستن و درک کردن و در پی آن بودن."&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;نهم اردیبهشت 1385 جلالی، ساعت 11:19 بعد از ظهر.&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24557217-114634040720120399?l=samche.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/114634040720120399/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24557217&amp;postID=114634040720120399&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114634040720120399'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114634040720120399'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/2006/04/blog-post_29.html' title='روز قبل از تعطیلی'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217.post-114573312648335847</id><published>2006-04-22T22:32:00.000+03:30</published><updated>2006-04-22T22:44:41.510+03:30</updated><title type='text'>لبخند مسیح</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;روزی مردی نزد مسیح عصر مدرن حاضر شد تا از وی سوالاتی در باب خصوصیات انسان بپرسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد اینگونه آغاز کرد:"ای منادی عصر مدرن انسان را کی خودخواهتر یافتی؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسیح گفت:"آن زمان که در جستجوی بهترین بود".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد پرسید:"انسان را کی ناتوان تر یافتی؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسیح پاسخ گفت:"آن زمان که خواست راست بگوید".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد دوباره پرسید:"انسان را کی غمگین تر یافتی؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسیح گفت:"آن زمان که بهترین را از دست داد و یا نتوانست راست بگوید."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد گفت:"کدام انسان خودخواه و در عین حال ناتوان است؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسیح پاسخ داد:"انسان عاشق"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد گفت:"چگونه؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسیح پاسخ گفت:"عاشق معشوق را بهترین میداند و آن را برای خود می خواهد، پس خودخواه است. عاشق در گفتن حقیقت که هوس و حیوانیت است دروغ می گوید پس ناتوان است. اگر هم حقیقت این نباشد باز ناتوان است چون آنوقت بیان حقیقت را خوار می شمارد. اینگونه است که عاشق نیز غمگین است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد پرسید:"تمام عاشفان اینگونه اند؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسیح درنگی کرد سپس لبخندی بزد و برخاست. بند مو به سر زد و کتابها برداشت و قصد رفتن کرد. گویی حقیقتی را می دانست...آنگاه لبخندزنان گفت:"سوال مشکلی است و من هم یک انسان...!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این است گفتار مسیح عصر مدرن&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;دوم اردیبهشت 1385 جلالی، ساعت 10:39 بعد از ظهر.&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24557217-114573312648335847?l=samche.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/114573312648335847/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24557217&amp;postID=114573312648335847&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114573312648335847'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114573312648335847'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/2006/04/blog-post_22.html' title='لبخند مسیح'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217.post-114554111682018891</id><published>2006-04-20T17:15:00.001+03:30</published><updated>2006-04-20T17:21:56.833+03:30</updated><title type='text'>چند لحظه با شکوه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;همه می دونن که من اصلا اهل شعر نیستم. من حتی نمی تونم یه شعرو درست و حسابی بخونم. چه برسه به اینکه بخوام حفظش هم بکنم، معنی کردنش که دیگه بمونه.&lt;br /&gt;ولی بعضی اشعار هستن وقتی می خونمشون، یه جورایی حسشون می کنم. راستش، همیشه فکر می کردم وقتی یه شعری رو معنی می کنن دیگه اون ارزشی نداره، یه جور خیانته، یه جور...چطوری بگم...یه جور جنایته. نباید شعر رو معنی کرد باید حسش کرد...&lt;br /&gt;چند روز پیش یه رباعی از خیام خوندم که...خب...واقعا نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. فقط همین قدر که برای لحظاتی جدایی از اعتقاداتی که دارم، جدای از بی مذهبی(یا بد مذهبی) که دارم، جدای از عشقی که در وجودمه، جدای از دردو رنجا و غصه ها، جدای ازهمه چیز،...حسی بهم دست داد که بوی آشنایی می داد...راستش اشکمو دراورد، قشنگ گریه کردم...نمیدونم دقیقا دلیلش چی بود. شایدم بدونم. مهم نیست، فقط حسش می کردم.&lt;br /&gt;این شعرو شما هم بخونید .شاید...شاید...شما هم حداقل چند ثانیه...فقط چند ثانیه...چیزی حس کنید:&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;آنم که پدید گشتم از قدرت تو&lt;br /&gt;پرورده شدم به ناز در نعمت تو&lt;br /&gt;صد سال بامتحان گنه خواهم کرد&lt;br /&gt;تا جرم منست بیش یا رحمت تو&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;فکر کنم اینجا خیام از مرز زبان، گفتار و نوشتاری که قبلا نوشتم فرار کرده...آره، بعضی وقتا میشه فرارکرد...فقط بعضی وقتا...ما هم میتونیم فرار کنیم... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;آخرین روز فروردین 1385 جلالی، ساعت 5:09 بعد از ظهر.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24557217-114554111682018891?l=samche.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/114554111682018891/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24557217&amp;postID=114554111682018891&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114554111682018891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114554111682018891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/2006/04/blog-post_114554111682018891.html' title='چند لحظه با شکوه'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217.post-114522249747667046</id><published>2006-04-17T00:45:00.000+03:30</published><updated>2006-04-17T01:01:19.676+03:30</updated><title type='text'>زبان و گفتار دروغگو</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;چندی است که موضوع تفکرم دوباره همان موضوع قدیمی سابق است، یعنی انسان. اینبار به جنبه ای از انسان فکر میکردم که مدتهاست مرا به اندیشیدن وا می داشت. اما اندیشیدن هم فرصت می خواهد و هم جرئت و چون مدتی است که ایندو را بطور نسبی در اختیار دارم، اندیشیدم. اندیشیدم به بزرگترین اشتباه که بزرگترین جرم انسان به خود بالاخص احساساتش و آن زبان و گفتار است...&lt;br /&gt;آری، زبانی که همچون مصنوعات قرون جدید سعی در ماشینی کردن احساسات آدمی دارد. زبان خود با این انگیزه ی ماشینی وار کردن احساس همه چیز را تباه ساخته چه رسد به گفتار که فاصله ای طولانی با زبان دارد. گفتاری که فقط نمودی حقیر و به راستی ابلهانه از آنچه واقعیت دارد است. گفتاری که بوی خودخواهی و دروغ را به مشام می رساند. به راستی اگر انسان گفتار نمی آموخت دروغ می آموخت ؟&lt;br /&gt;پس نوشتار آموخت و بعد شعر. آن تلاش مذبوهانه برای رفع اتهام. آن کوششی که سعی در بازگرداندن آب از دست رفته دارد. گویی انسان خود به اشتباهش پی برد که این چنین شعر گفته است !&lt;br /&gt;و اما شاید بپرسید، اگر زبان نبود، اگر گفتار نبود و اگر نوشتار نبود چگونه تاریخی بود، چگونه علمی بود، چگونه حتی خواستی بود ؟ آری، حق با شماست، ولی انسانی که بزرگترین خیانت را به خود کرد، بزرگترین کیفرها را بر خود پذیرفت تا شاید جرمش را جبران و یا فراموش کند، که هرگز نتواند...&lt;br /&gt;به واقع چه باید گفت ؟ آیا باید انسان را ملامت کرد ؟ آیا نباید به خدا شکایت کرد ؟ خدایی که دهان آفرید، عقل آفرید و نیازهای انسان را آفرید تا انسان زبان بسازد و گفتار آموزد تا خدایی ترین بخش وجودش را نابود سازد و بعد به ضعف انسان بخندد، خدایی فریبکار و حیله گر. خدایی که انسان را از جنس خود آفرید و اینگونه والاترین بخش آن جنس را از طریق خود انسان مسدود کرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه بدبینی ای رو که آخر نوشته درباره خدا و این حرفاست ندید بگیرین (بعدا میگم این بدبینی ها و شکایت ها به خدا بیهوده و حتی بی انصافیه) می خوام ازتون بپرسم که گذشته از این حرفا واقعا باید چیکار کرد؟ چطوری بهم بفهمونیم چه احساسی داریم؟ چطوری بهم بفهمونیم همدیگرو دوست داریم؟&lt;br /&gt;شاید بگین با رفتارامون، با کارامون، با ذاتمون، باروحمون(این دوتای آخری خیلی سخته)...اونوقت من میگم کاملا حق با شماست ولی در آخر اضافه می کنم.....بعضی وقتا هم، با زبونمون، با گفتارمون، با نوشتارمون تا حداقل لج خدا در بیاد... &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;بیست و هفتم فروردین 1385 جلالی، ساعت 00:51 بامداد&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24557217-114522249747667046?l=samche.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/114522249747667046/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24557217&amp;postID=114522249747667046&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114522249747667046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114522249747667046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/2006/04/blog-post_16.html' title='زبان و گفتار دروغگو'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24557217.post-114310389244141672</id><published>2006-03-23T12:20:00.000+03:30</published><updated>2006-04-09T23:32:00.000+03:30</updated><title type='text'>...به نام او که وجود دارد</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;هدف از نوشتن وبلاگ چیست ؟ چرا بسیار آدمهایی پیدا می شوند که وبلاگ می نویسند ؟ شاید دلیلش آنست که در دلها یا ذهنهایشان چیزی وجود دارد که به هر دلیلی قادر به بیان یا فهماندن آن به دیگران نیستند لذا به نوشتن وبلاگ می پردازند تا شاید بتوانند به هدف خود برسند...ولی باز ناکام می مانند. البته منظورمان تمام وبلاگها مطمئناً نیست&lt;br /&gt;شاید من نیز به همین دلیل شروع به نوشتن کردم. ولی به اندازه آنان سعی در بیان آن مطلب اصلی نخواهم کرد. شاید این راه بهترین راه برای بیان آن مطلب اصلی باشد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;...خوب بگذریم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;در این وبلاگ احتمالا انواع نوشته ها رو شما خواهید خوند. از نوشتن اتفاقات احمقانه یک روز تا بیان کردن پرسشهای فلسفی و احتمالا طنز و نیز هجو وقتیکه از دست یکی عصبانی بشم و بخوام بهش حمله کنم از اینجا استفاده می کنم. هیچ بعید نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اون دوستان عزیزی که وقت صرف می کنن تا مزخرفاتمو بخونن پیشاپیش متشکرم. اگه نظر خاصی داشتین حتما تو قسمت نظرات وارد کنین وگرنه خودتونو مجبور نکنین که حتما نظر بدین. نظراتونو به زبون خودتون بنویسین. امیدوارم منظورمو گرفته باشین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پایان لازم میدونم مراتب بیزاریِ خودمو از دوست و رفیق بسیارعزیزم "سید جواد یزدانفر" که مهمترین مشوق من برای نوشتن این چرت و پرتهاست اعلام کنم. در ضمن وبمو هر موقع عشقم کشید آپلود می کنم پس زیاد خودتونو اذیت نکنین&lt;br /&gt;آهان راستی امیدوارم بفهمین که کجاها باهاتون شوخی میکنم و اینکه یه وقت ناراحت نشین ...راستش.... اگه هم ناراحت شدین اصلا مهم نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.لازم میدونم اینجا داستانی رو به نقل از یکی از دوستان بیان کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی پسری بر بالین پدر در حال مرگش بود. در آخرین لحظات از پدرش پرسید:"در مدت مدیدی که زندگانی کردی چه چیز را مهمتر یافتی ؟" پدر که عارف بود گفت:"رسیدن به مقصد"و پس از آن جان داد. پسر که غمی فزاینده در دلش ایجاد شد و از آنجا که خود فیلسوف بود با خود گفت:"که آن نیز مهم نبود&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;.اینست گفتار عارفان و فیلسوفان.......... به نقل از &lt;strong&gt;مِرِدیت&lt;/strong&gt; بزرگ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24557217-114310389244141672?l=samche.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://samche.blogspot.com/feeds/114310389244141672/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24557217&amp;postID=114310389244141672&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114310389244141672'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24557217/posts/default/114310389244141672'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://samche.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title='...به نام او که وجود دارد'/><author><name>Saman</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry></feed>
